بي مقدمه شروع ميكنم؛چه جاي جالبي انتخاب كردي براي خودكشي دوشيزه! (چه واقعا دوشيزه باشي چه نه براي من يكي باكره ترين دختر عالمي!)زير ِ زمين در مترو. كه ميگويند خيلي شلوغ است و خلايق براي چپيدن ميان واگنهايش خودشان را جر ميدهند! براي عقب نماندن از ريتم زندگي ِ زيبايشان كه البته خودشان سگي ميخوانندش ميدوند كه البته خودشان سگدو ميخوانندش! چرا ميان چشمهاي خواب آلوده وخسته شان نديدي اين همه شوق زندگي را! نديدي چه طور به همين زندگي به قول خودشان سگي چسبيده اند و ولش نميكنند؟! اصلا نه بگذار جدي تر و بي كنايه بگويم؛آن يكي ها را چي؟ چرا آنها را نديدي؟!آنها كه اتفاقاكاملا از زندگيشان لذت ميبرند و رستگارند وپيروز! يعني آنجا يكي از اين پسرهاي خوشحال نبود كه به در و ديوار تكه ميندازند و خوشند تا تو را سر حال بياورد؟ از اين مهندسهاي كيف به دست،از اين دكترها از اين آدم حسابي ها نديدي كه هنوز هم دارند ميدوند باقي مانده ي اسكناسهاي بي صاحب دنيا را ببلعند به اين بهانه ي دروغ كه عاشق كارشان هستند؟ از اين دخترهاي زرنگ چادر ملي پوش نديدي كه توامان خر سوار ميشوند و خرما ميخورند،زيرزيركي ميخندند و از نجابت تقلبي شان احساس خوشبختي و رستگاري ميكنند؟؟ يكي مثل من نديدي كه تمام تنهايي و خستگي و بغضش را بريزد ميان گوشش و با هندزفري اش خالي اش كند ميان نت هاي شلوغ راك ؟لا مصب پس تو چي را ديدي؟ اين آدماي بي خيال را هم نديدي كه راست ميروند و راست مي آيند؟هيچ چيز را بي هيچ چيزشان نميگيرند و اتاقا سرشان هم بالاست؟از اين پسرهاي خوش محاسن(!) بسيجي نديدي كه تمام زندگيشان ريش است و تسبيح و عطر و انگشتر عقيق و "هر چي آقا بگه"؟از اينها كه از طفوليت بي سيم دستشان بوده و "مورد" ميگرفته اند؟ از شانست لابد از اين خبرنگارهاي تپل ِ ظاهرالصلاح سراغت نيامده تا تريبون آزادش را فرو كند در گلويت؟!يا از آن يكي رمانتيكهاي ماماني اش كه روي تصويرت با لحن نازي متن ادبي اش را بخواند؟ نديدي اين خيل جماعت عظيم را در اين جنگل آسفالت ِ پايتخت كه همگي به تعداد خودشان راه بلدند كه چطور خودشان را گول بزنند و لبخند بزنند؟ يعني نتوانستي هيچ جوري خودت را گول بزني؟هيچ جور با خودت كنار بيايي كه ميشود توي لجن هم پا گرفت؟ فرق تو وامثال تو(مثل آن پسر كه چند سال پيش خبرش آمد كه از روي ايستگاه قطار پريده و خودش را كوبيده به قطار و تكه تكه شده) با ما همين است انگار! اينكه شما نميتوانيد مثل ماها با لجن هم كنار بياييد به در و ديوار باج بدهيد و آخرش سرتان را بالا بگيريد كه ببينيد من ميان كثافت هم دوارم آورده ام! حالا بماند كه فقط خود ِ كثافت ميان كثافت دوام مي آورد!...بماند كه اينجا پر از آدمكهايست كه مثل كثافت چسبيد اند به سنگ توالت ِ بد رنگ ِ زندگيشان و عرضه ي سيفون كشيدن را ندارند! بماند كه اينجا ملت خوب خودشان را خر ميكنند،بماند كه خيلي ها حسرت يه ريزه شجاعت تو را دارند،كه شب و روز زندگي را فحش ميدهند و اما ولش نميكنند،بماند كه..... زياد وقتت را نگيرم.خوش باشي آن بالا،ميان ابرهاي تنهايي!...رهايي ات مبارك دوشيزه!...
*تو يه منبع ديگه سن خانوم رو ۱۸ ساله هم ديدم.منهتا ۱۵ ساله موثق تره...




