دوستم زهرا يه وبلاگ براي جاني دپ كبير ساخته. كلي ام عشق و علاقه و انرژي و سليقه پاش گذاشته...از دستش نديد...حساب رفيق بازي و اين صحبتا نيست،خودتون پست آخرشو نگا كنين حرفمو تاييد ميكنين...از كلي خبر و عكس و شات گرفته تا دانلود فايل صوتي ديالوگ رو همين يه پستش در بر ميگيره!...
فعلا كه خيلي فعاله و بدجور داره پرانرژي و تپل پست ميده...بجنبید...
+ نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 18:18 توسط حامد
+ نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت 13:30 توسط حامد
سهم من تنهايي و كابوس
سهم من ويراني و درد است
سهم من اين آدمكهاي دروغین است...
من از چيزي نوشتم ، گفتم و خواندم
كه اينان را نباشد هيچ ياراي شنيدن را
كه ميجورند پاسخ را ميان دفتر اوستاي خويش...
و گوش من چو ديواري منقش به نقوش يادگاري...به ورورهاي گاه و زرزر ِ مستان دنياديده ي عاشق...
چه ديوارغريبي بود...
كه ميشستم به شاشم اين سيه ديوار چرك و پتياره... كه مرطوب و روان گردد از اين خشكي از اين چركي...
چه افسوس و چه حسرت؟...چه حرف ِ مفت آدمك گونه؟...
كه باران نيست اينجا تا بشورد هر چه هرز است و دروغ و نااميدي...
و شوينده همين ادرار ِ ناكافيست...
تو وبلاگ رویا دو تا بازي وبلاگي ديدم كه به نظرم جالب اومد...
فحش بازي : همين اول بگم كه دو سه روز پيش بود كه نميدونم از كجا خوندم يه موسسه تحقيقاتي انگليسي تو تحقيقاتش به اين نتيجه رسيده كه ناسزا گفتن فشار و استرس انسان رو كاهش ميده و در واقع فعاليت فيزيولوژي مفيدي محسوب ميشه!...خب اين براي من خبر خيلي خوبي بود. چون اصولا آدم بددهني هستم.حالا اين بددهني رو بذارين كنار اعصاب ضعيف و تند مزاجيم... ميشه اينكه ممكنه بدترين فحشهاي تاريخ بشر را نثار راننده تاكسي اي كه سوارم نميكنه يا هر شهروند عادي ديگه اي بكنم... نميدونم تهش چيه واقعا؟...آخر اين همه فحش و ناسزا دادن به مردم؟...اما فعلا ترجيح ميدم از هر راهي كه شده استرسم رو كم كنم...قبلا ناآگاهانه بود،حالا آگاهانه!...البته هميشه هم بحث استرس و بروز خشم نيست...دروغ چرا؟...بيشتر میزان استعمال ناسزاي من خرج رفقاست..وقتي تيكه اي ميگن...شوخي اي ميكنن و شلنگ تخته اي ميندازن...فحش دادن با انبساط خاطر و فرح و خنده اتفاقا خيلي ميچسبه...
ناموس بازي: قانون اين بازي اينه كه 5 تا از كسايي كه دوست داري باهاشون يك شب رو بگذروني اسم ببري و شبانه ت با اونا رو شرح بدي...
اولش كه به اين بازي فكر ميكردم اسماي زيادي به ذهنم نرسيد...اما بعد كم كم خيلي كسا يادم اومد كه حتي از 5تا هم بيشتر شد كه خب باعث شد قانون رو بشكنم...اول حساب دوستان و رفقا و معشوقه ها(؟!) جدا كه فقط يك شب گذراندن نه به آنها خوش مياد نه به ما...
اسمايي كه ميگم هيج ترتيب خاصي نداره!...اما 5تاي اول مهمترن!
امينم: مطمئنا آدمي مثل امينم همينطوري كسي مثل من رو(حتي به عنوان يه هوادار سفت و سخت!)تو محفلش راه نميده...خاله خاله بازي و قربونت برم و مامانم اينا كه نيست...انقدر كليد ميشم و پاپيش ميشم كه كم بياره...ميرم تو حريمش...تنها موندن با امينم تو يك خونه مطمئنا كار عقلاني نيست...برنامه اينه كه شب با هم بزنيم بيرون...يه كلوپ شبونه...فك كن...دوش به دوش امينم بري تو يه كلوپ...با اون سبك راه رفتنش خودتو وقف بدي...حماسي به نظر مياد...بهت زدگي جماعتي كه حيران منن و موجودي به نام مارشال بروس مدرز...
مسعود كيميايي:فقط يك ساعتي بايد خانه ي استاد رو بگردي...در و ديوار رو نگا كني...بري سر وقت كمد لبسا و كت شلواراي شيك استاد رو ورق بزني...اون همه پرستيژ و تشخص و متانت رو از نزديك ببيني...مسعود كيميايي رفيق باز است و من خوب ميدونم اين جماعت زود پسرخاله نميشن...پس گپ بي ربط و صحبت زيادي ممنوع!...همين كه بشينم روبروي استاد و نگاهش كنم كافيه...
الكس دلپيه رو: يه جورايي برام از همه جذابتره...الكس براي من تو تمام اين سالها عشق پايداري بوده...شمايل جذابيت ايتاليايي اي كه هيچ وقت نلغزيده و سوتي نداده...هيچ وقت دلمو نزده... تو خيالمه تو خونه ش با همسرش سونيا ملاقات كنم...سونيا بره تو آشپزخونه(:دی) و من بمونم و الكس...بگيم و بخنديم...سطحي ِ سطحي...موضوعات ِ جدي ِ كليشه اي(!) ممنوع!...
جاني دپ: نيشخند احتماليش رو جدي نميگيرم و بهش ميگم كه بهترين بازيگر ِ تمام اعصار ِ سينماست...نگاه كردن توي چشماي جاني دپ از نزديك رويايي ديواننه كننده ست به نظرم...ديدن توامان آنهمه شيطنت و معصوميت...رندي و سادگي...دوري و نزديكي...ازش ميخوام دستمو يه جا بند كنه!:دي...راستي!جاي هيث رو هم خالي ميكنيم...
محسن نامجو:بدون شك روبروي محسن نامجو نشستن و صحبت كردن حماقت بزرگيه...همه ش ميشه سوتي و فقر اطلاعات و ضايعگي...فقط چندتا سوال اساسي و بزرگ دارم كه بايد ازش بپرسم...دوست دارم شب با ماشين بزنيم بيرون...بشينم پشت رل و به اين بهانه زيرزيركي زير نظر بگيرمش...با هم بريم يه ديسكو...يه موقعي هم باشه كه نامجوي ديگه معروف و سرشناس رو بكشن رو استيج...اندشه...
و اما زنها :نميخواستم زنها رو از مردها جدا كنم و همينطوري اينجور شد!... تو ذهنم به زنها فكر ميكردم و اسمهايي زيادي رژه ميرفتن از جلوي ذهنم...اما واقعا كسي به ذهنم نيومد كه توي 5 نفر اصلي باشه و يكي از شبا رو مال خودش كنه(چه افتخاريم هس آخه حالا:دي) اولين نفر پتي اسميت بود كه فكر كردم زيادي پير شده...بعد به بازيگرها فكر كردم...مونيكا بلوچي و ليو تايلر و آن هاتاواي كه هر كدامشان به ترتيب(:دي)ميتوانند زنانگي گنده اي بهت منتقل كنن!...بعد به لاورن هيل فكر كردم و اينكه ميتونه تا صبح با اون صداي دوست داشتنيش برام بخونه...اسمهاي ديگري هم هستن كه شماها نميشناسين!...شاي لارن...اشلين بروك...مونيكوئه الكساندر...لكسي بله..آپريل سامر و...كه همگي صرفا جنبه ي جنسي دارن!...
پ.ن:تمام بلاگرايي كه اين پست رو ميخونن به اين بازي دعوت ميشن...خواه لبيك خواه نلبيك!...
آهنگ جديد وبلاگ :بي تربيت از گروه كيوسك...
داغ: تو اين هاگير و واگير ممكن نبود خبري از اين ماهتر برسه.... گلشیفته فراهانی برای محسن نامجو پیانو میزند ... آلبوم جديد محسن با نام "آخ" تو راهه...
به افتخار گلشيفته...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مدتها بود نگران محسن نامجو بودم.در حال حاضر هيچ هنرمندي رو به اندازه ي محسن دوست ندارم. هيچ هنرمند ايراني رو به اندازه ي محسن هنرمند-به معناي واقعي كلمه- نميدونم. هيچ هنرمندي رو به اندازه نامجو انقدر نزديك با خودم و زندگيم و اوضاع دور و برم نميبينم. هيچ هنرمندي رو مثل نامجو انقدر واجد شرايطي كه دوست دارم يك هنرمند داشته باشه نميبينم؛ صاف و ساده،رك و صريح و لجام گسيخته و وحشي و تند و رند،دائما رو به جلو،هر روز خلاقتر از ديروز و نونوارتر و...باهوش و باهوش و باهوش! و نه احمق و خنگ و بزدل و تن داده به شرايط و اوضاع و فريفته ي پول و شهرت و قدرت... پس حق بدهيد،حق بدهيد نگرانش باشم،حق بدهيد بي خردانه دو دستي بچسبمش... قضيه فقط اين مورد آخر و حكم 5سال حبس ِ تعزيري نيست... نگرانش شدم از آن موقع كه بار سفر بست...از آن موقع كه "دهه شصت" را در تورهاي امريكا اجرا كرد...از آن موفع كه بيش از حد خودش را قاطي سياست كثيف كرد تا رسيد به انتخابات و و بعدش ويديوكليپ رسمي "بيابان"(كه البته فوق العاده شيرين بود آن تك لحظه هاي معركه ي شكار شده از محسن وقتي گيتارالكتريك خيالي ميزد،به دوريبن زل ميزد و دست آخر آن پايان بندي خوب كه بعد از تقطيع هاي سريع و برق آسا و ژستاي جالب محسن ختم ميشد به دري كه محسن رو به نور باز ميكرد...)... تا رسيد به اين مورد آخر و دكلمه شعر "فقيه خوشگله"... ترسيدم...
قدرمسلم محسن باهوش تر از اونيه كه خطر را حس نكرده باشد و نكند. اما به نظرم بيش از اين ادامه دادن به آلوده شدن به سياست و حاشيه هاي ديگر عاقبت خوشي ندارد. خودم به ضرورت آلوده شدن هنرمند به آلودگي جامعه و بيماريش از بيماري جامعه معتقدم. اما مورد ِ الان ِ محسن نامجو فرق ميكند... ما محسن نامجو را حالا حالاها احتياج داريم...محسن حالا حالاها بايد بالاتر وبالاتر بره.جلوتر و جلوتر... وقت براي كارهاي ديگه زياده... ما بايد الان دلنگران اين باشيم كه هنرمندمان همچنان خودش را بسازد و محكم قدم بردارد به سمت جهاني شدن... اين شكم را بدجور صابون زده ايم براي شنيدن هاردراكهاي مدرن و بي نقص ايراني و آن صداي تند و تيز روي جاز،روي سه تار،روي گيتارالكتريكهاي رام نشدني...تمام زندگي ما ميان ِ آن صداست.
محسن جان بزدلانه در گوشت ميگويم...ميداني كه با بدكسايي درافتادي...؟...ميداني كه "قدرت" دست اينهاست...ميداني چقدر كثافت اند و لجن؟... ميدانم ميداني... و البته نميترسي...به طرز كله خرانه اي نميترسي! اما من ميترسم!...ميترسم...گفتم كه تمام زندگي من ميان آن صداست...
پ.ن۱: نخاله هاي قدرتي كه محسن باهاشون در افتاده 17 خرداد من و رفيقمو تو يه كوچه خلوت تنگ و تار 10 نفري لت و پار كردن...قبلش 3 نفري جلو جماعت-دور ميدان بوعلي- ازم كتك خورده بودن... و الان من دارم ميترسم....بفهمين چي ميگم!...
پ.ن2:پيرنياكان رييس خانه موسيقي گفته "هيچ حمايتي از محسن نامجو نميكنيم و كلا هيچ موضعي براي او براي او نميگيريم...چون اساسا او را موزيسين نميدانيم..." دلم ميسوزد براي بنده ي خدا؛ استاد پيرنيكان... بعد تمام اين سالها استاديت و رياست و ... هنوز تفهميده هنر و موسيقي چيست...شايد هم موضوع چيز ديگريست... معلم حرفه و فن دوره ي راهنمايي مان هر جلسه روي تخته ي كارگاه مينوشت..."ترس برادر عقل است..."
پ.ن۳:بک گروند ِ نامجو نميخواين؟...

(تو سيستم خودتون كه باز كنيد بزرگ ميشه!...)



