می رفت و من میماندم و هندزفری که به گوشم میرفت و تشنجم را شعر میکرد: lose yourself in music...*
و من حالا دیگر فهمیده ام تمام سهم من از او تماشایش است و بس! اگر بیاید البته! (میان ِ تنهایی من در این شلوغی ِ خیابان!)..اگر پرسه ی سردم بدون دیدنش ختم نشود...اگر بیاید و... ... ... اخم کند و برود!...گیرم که باز -که باز!- ته ِ تهش من بمانم و امینم و خودم و خودم!
*lose yourself از امینم...
پ.ن: خرابم! خراب...خواهشا مخاطب عزیز نیای بگی چرا خرابی؟ خراب نباش! خدا هست و ... من خسته م و کاریش هم نمیشه کرد...تو فکر ِ تموم شدنم!...
در تلاقي با اعماق ِ باتلاق ِ منطق
تو معناي ِ مطلق ِ اتفاقي!
*اينو تو يکی از دفترای قديميم پيدا كردم.مثل هميشه خيالباف و روياساز بودم و هستم.هميشه گفتم و تخيل كردم و مهمتر از همه ي اينا احساس گذاشتم واسه ي كار و كس و چيز و هر كوفت ِ ديگه كه نداشتمش و وجود ِ خارجي نداشته...چقدر از اين لغت ِ تخيلي ِ اتفاق بدم مياد...
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 22:26 توسط حامد
روزهاي گندي رو دارم ميگذرونم. تنها چيزي كه اينروزا به وجدم آورده به جز تجديد ديدار با يه رفيق ِ قديمي يه تكه اجراي تصويريه كه از نامجو گير آوردم.اجراي قطعه ي "دهه ي شصت" توي سانفرانسيسكو كه ديگه كاملا مطمئنم كرد ما با يه نابغه طرفيم.تا حالا اجراي نامجو رو به اين تفصيل نديده بودم(فيلم حدود 8 دقيقه س).فوق العاده ست.تسلط نامجو به صحنه و حضار فوق العاده ست.در عين خونسردي با حركات و ميميك صورتش هنر غريبش رو در نهايت تبحر عرضه ميكنه.از همه مهمتر و جذابتر تسلط عجيب و غريب نامجو روي سه تارشه كه واقعا خارق العاده ست.اتفاقا همين چند وقت پيش بود كه اجراي نامجو از آهنگ "طلوع" سياوش قميشي رو گوش ميدادم.بايد قطعه ي درخشان "طلوع" رو شنيده باشيد و در اجراي نامجو حس كنيد كه چطور ملودي اي رو كه استيو مك كرام براي سياوش با گيتار الكتريك ميزنه،نامجو استادانه با سه تار شبيه سازي ميكنه...
اين قطعه ي "دهه ي شصت" در مورد حال و هواي دهه ي شصت ِ ايرانه و محرومیتها و مسائلي كه به هر حال نسل اون زمان داشته:
روزي كه خط كش ِ تصويري شكست ميانه ي تنبيه،روزي كه زنگ ِ خانه ها صور اسرافيل بود گويي
روز درك ِ تضاد،تبعيض،تفاخر،ترجيح، روز ِ لكه ي آب ِ شور چشمت بر غلط ِ ديكته
روز ِ حسرت يك بارفيكس در ذهن ِ لاغر بازو،
روز حسرت يك يار فيكس بودن در تيم مدرسه...
روزي كه رفت بر باد،روزي كه ماند در ياد...شهر كلان كه روزي علي آباد باد...
آخرش هم كه فقط ميتونم بگم معركه س.ميشه گفت يه جور ضربه ي آخر رو زدن:
در لاي چرخش ِ اين همه بازي روزگار...
بسي رنج برديم در اين سال سي
بسي رنج برديم در اين سال سي
كه رنج برده باشيم فقط! مرسي...مرسي..مرسي...مرسي....
از پست آخر این وبلاگ ميتونيد هم ويديو رو دانلود كنيد و هم متن كامل شعرش رو ببينيد...(فكر نميكنم لازم باشه بگم حتما دانلودش كنيد!)...
پ.ن1: از اين به بعد شايد كمتر تونستم به وبلاگاتون سر بزنم. گفتم كه يه زمان فكر ِ ديگه ای نكنيد...يه سری مشكلات دارم كه فعلا فقط در همين حد ميتونم باشم...
پ.ن2: يكي از دوستان لينك دانلود ِ آهنگ وبلاگ رو خواسته بود. راستش من همين لينك خودش رو ميذارم اميدوارم دانلود بشه...هز كسي لينك ِ ديگه داشت رو كنه...http://boxstr.com/files/3186463_1pacr/Evanescence%20-%20My%20Immortal.wma
پ.ن3: يه جمله قصار از خودم:-) : - بعضي آدما انقدر خوب ياد گرفتن كه به خودشون چه جوري دروغ بگن كه هيچ جوري نميتونن بفهمن نبايد به خودشون دروغ بگن!...
+يه تغييراتي اين بغل دادم.از اين به بعد لينكهايي كه دوست دارم بقيه هم ببينن و بخونن اون بغل توي "اينجا رو داشته باش..." ميذارم. خوبيش اينه ديگه تو پستهاي وبلاگ لينكها رو كمتر ميذارم....
++ آلبوم كامل "جبر" رو هم بالاخره گوش كردم.صحبت از اين آلبوم زياده...همين قدر بگم كه فوق العاده ست...چيزي فراتر از اوني كه انتظار داشتم(البته به استثناي ورژن جديد بيابان كه به نظرم اصلا خوب نيست)
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 1:10 توسط حامد
فراموشي
ديوانه وار افتاده بود به جانش.ضربات بي رحمش را يكي پس از ديگري به پهلويش ميزد.هماهنگ با هر ضربه ي تبر پلك ميزد؛ سبكش اين بود. درخت عجيب محكم بود و اين مرد را عصباني ميكرد. ضربه ي بعدي را بدون پلك زدن با چشماني باز از خشم زد.درخت خم شد، اما مرد ناگهان از گاردش بيرون آمد، قامت راست كرد و ايستاد. اين درخت، درخت ِ خاطرات زندگي اش بود و او به طرز ابلهانه اي فراموشش كرده بود. و حالا با تبرش ميخواست مثل صدها درخت ديگري كه قطع كرده بود قطعش كند. يادش آمد چقدر اين درخت را دوست داشته است. روزهاي كودكي اش را بالاي همين درخت و روي شاخه هايش گذرانده بود.زنش را كه آن زمانها فقط دوستش بود را پاي همين درخت آورده بود و تنه ي نه چندان عريض ِ همين درخت شده بود اتاق ِ خصوصي ِ تك ديواره اش... درخت را دوباره نظاره كرد، از سر تا پا...درختهاي اطراف را هم ديدي زد كه البته هيچ كدام تابش ِ خاطراتشان تيزتر از درخت ِ خودش نبود...دوباره به درختش نگاه كرد. درخت را شكسته بود اما درخت هنوز نيفتاده بود و به طرز عاشقانه اي به درخت بغلي اش تكيه داده بود...چند دقيقه اي همانطور ماتش زده بود،مستاصل بود از كاري كه كرده بود و مانده بود حالا با اين درخت ِ زخمي چه كار كند.تصميم گرفت كار را تمام كند.درخت را بياندازد و با خود ببرد و جايي گم و گورش كند كه ديگر نبيندش.يك قدم برداشت و نزديكتر از هميشه ي اين چند دقيقه، كنار درخت ايستاد اما باز هم پشيمان شد.درمانده بود؛ همان گونه مات ايستاده بود.
سرانجام تبرش را روي دوشش گذاشت و براي آخرين بار به درخت نگاه كرد و راه افتاد.ميخواست تا آنجا كه ميتواند برود و دور شود از درخت ِ زخمي خاطراتش به سوي جنگلهاي بيگانه با درختهاي غريبه...درختهايي كه روي تنشان نقش ِ قلب ِ مردي تنها كنده نشده نباشد...
سالها بعد مرد در جنگلهاي دور براي چيزي تلاش ميكرد كه سالها قبل بدون هيچ تلاشي بدست آورده بود و البته راحت از دست داده بود؛فراموشي... و مرد با كوهي از نفرت هر چه درخت مي ديد سر مي بريد...







