امروز صبح وقتي از خواب پا شدم و بيرون رو نگا كردم بدجوري دچار سورپريز ِ طبيعت شدم. برف همه جا رو سپيد كرده بود.سپيد ِ سپيد. نميدونم دقيقا چه دليل يا (مطمئنا) دلايلي پشت اين قضيه هست كه نسل ِ ما انقدر برف رو دوست داره.البته كه يكيش ميتونه تعطيلي مدرسه ها باشه...هميشه كه شبا برف شروع ميكرد به باريدن كم كم دستام براي نوشتن مشقا سست ميشد و بعدها لبها براي خوندن خوندنيا بسته. پشت پنجره خيره به چراغ ِ تير كوچه كه برف رو نشون ميداد دعا ميكردم تا اونجا كه ميتونه بباره و بباره و بباره...صبح از خواب بلند ميشدم و ميشستم پاي راديو كه تعطيل بودن يا نبودن رو شونصد بار هوار ميكرد. اگه تعطيلي در كار نبود كه شال و كلاه ميكردم و تو راه مدرسه فحش ميدادم و فحش ميدادم اما اگه دعاي شب ِ قبل كارگر شده بود و تعطيلي به راه بود، بساط شادي ميشد و خنده.صبح ميزدم كوچه و گوله و سنگر بود و تخريب آدم برفي ِ دخترها...و الان كه دارم اينو مينويسم و به اينجاش رسيدم دارم فكر ميكنم اين روحيه بزهكاري و خرابكاري از اون اولش تو وجودم بوده كه بوده. بيشتر به اين اعتقاد درباره ي ذات ِ آدما ميرسم كه يه كس يا يه چيزي رو داره يا نداره و اكتساب و انفصال حرف ِ مفتي بيش نيست...
امروز كه برفا رو نگاه ميكردم، با خودم فكر ميكردم چقدر دوست دارم توي اين برفا گم بشم....انقدر توشون برم و برم كه فقط خودم بمونم و خط ِ ردپاهام.خودم بمونم و جسدم...
![]()
اين عكس رو سال ِ پيش كه همينجوري زده بودم تو دل برفا گرفتم. گربه ها رو دوست دارم(خيلي!)...
داغ: دو خبر تازه از مسعود كيميايي ۱.فيلمبرداري محامه در خيابان... / ۲چاپ رمان حسد..
پ.ن1: اينروزا دارم درس ميخونم!...
پ.ن2:ديشب باز الكس دلپيه روي نازنينم گل زد يه گل سه امتيازي و بازم ضربه ي آزاد. چه خوبه كه يكي از كسايي كه خيلي دوستش دارم در اوج موفقيت و رستگاري به سر ميبره...
پ.ن۳:راستي! هي يادم ميره بپرسم! بنر ِ جديد چطوره؟
پ.ن۴ واسه خنده(!):این رنک ِ ما هم كه پيش گوگل رفته بالا خودش يه دردسر شده!رسما تو نتایج هر سرچ با ربط و بیربطی حضور داریم! طرف سرچ كرده دخترهاي فلان،وب من تو صحفه ۱ اومده به این صورت : تکه پاره های یک تنهایی! - همه تنهاییا با من رفیقن! - webahang - تکه پاره های یک تنهایی! ... براي من؛بچه ناخلف ِ عاقبت به شرت دلت تنگ شده بود! ... اگه گفتين طرف چي سرچ كرده؟:دی...
No apologies, nah suckers I'm not sorry
You can all sue me, y'all could be the cause of me
No apologies, y'all feelin' the force of me
No remorse for me, like there was no recourse for me
No apologies, not even acknowledging you at all
'till I get a call that god's coming
No apologies, laugh fuckers it's all funny
I can spit in ya face while your standin' across from me, no apologies
پ.ن: اگه امینم نبود؟...اگه امینم نبود؟...اگه امینم نبود؟...نمیتونم تصور کنم...
** No apologies - Eminem
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت 22:34 توسط حامد
سلام بابا! هميشه حرفايي كه ميخواستم بهت بزنم تو گلوم گير كرده.هميشه بين ما فاصله بوده.هميشه سكوت كردم جلوي تموم حرفات...الان هم چون ميدونم امكان نداره بتوني اين متن رو بخوني دارم اينطور شفاف مينويسم.بلكه م شايد سيگنالهاي اين نامه غيرمستقيم بهت برسه...
بابا هيچ ميدوني چقدر دوست دارم؟ عمرا بدوني! چون خودمم تا چند وقت پيش دقيق نميدونستم! بماند كه با يه سري از كارا و رفتارات هيچوقت حال نكردم و نميكنم...باباي افسرده ي من! من كه بلد نيستم لوس بازي درآرم، بشينم جلوت بگم دردت چيه بابايي؟ واسه ت شيرين زبوني كنم و حداقل حال و هواتو عوض كنم...ميدوني اينجور موقعها خيلي دلم واسه ت ميسوزه؟...بنده ي خدا! نه خواهر داري! نه دختر...آدم حساس و احساسي مثل تو بايد جفت اينا رو داشت.ميبينم چطور واسه نوه هاي دخترت ضعف ميري...سه تا پسر داري يكي از يكي سردتر و بي احساستر كه يخي ترينشون به مني ختم ميشه كه تو وبلاگم واسه ت نامه مينويسم!...تو تموم اين سالا تو حالم ميزدي،تو حال ميزدم،هيچ وقت با هم صميمي نبوديم.ميدونستم ازم خوشت نمياد! وصله ي ناجور بودم.يه ته تغاري ِ پرادعاي هيچي نفهم ِ خودخواه...هميشه از كارام شاكي بودي...از كاراي عجيبم.ولي هيچ وقت تو روت واي نيسادم...هميشه هر چي خواستي جلوي هر كس بارم كردي و من دم نزدم...ما با هم فاصله داشتيم و داريم...چقدر حرص كاراي منو خوردي؟شبا كه از خواب پا ميشدي و من و پشت كامپيوتر ميديدي آمپرت ميزد بالا...گير ميدادي به موهام به سر و وضعم، به اينكه بي نمازم و بي دين و ايمون...به قول ِ خودت عاقبت به شر...(كه راستم ميگفتي!)اما شبا كه تو ميرفتي تو تنهايي خودت و منم تو تنهايي ِ خودم.غصه تو ميخوردم اينكه چرا با آرزوي مرگ ميخوابي؟ چرا انقدر افسره اي؟ خودت كه ميدوني فقط من نبودم دليل ِ اين همه بي تابي هات...از كلهم اين زندگي خسته بودي و حوصله هيچ چي رو نداشتي...بعد كه چند ماه پيش سكته خفيف زدي و چشم چپت اونطور شد...راست رفتم و اومدم و هيچ چي نگفتم.ولي كمتر از خودت غصه نخوردم واسه اون چشم.اونم واسه يه آدم عشق سينما مثل تو!...تا يه مدت لج كرده بودي و فيلم نگا نميكردي و بعد عادت كردي...تموم اين دو سال رو از ذهنم ميگذرونم تموم اين دوسال بيقراري و تنهاييت و آزارهايي كه ديدي...اما ميدوني كي فهميدم خيلي دوست دارم؟...روزي كه از زيارت مشهد برگشتين...همون سفري كه با مامان و داداش و زن وبچه هاش رفتين و من موندم خونه...وقتي كه برگشتين خونه تو حال كه منو ديدي.يه لبخند ِ عجيب زدي.احساس كردم دلت برام تنگ شده.براي من؛بچه ناخلف ِ عاقبت به شرت دلت تنگ شده بود! خداي من هر وقت يادش ميفتم بغض گلومو ميگيره،دستاتو باز كردي برام و اومدم بغلت كردم...چقدر خوشحال بودي و آسوده خاطر... و من چقدر فهميدم كه خيلي دوست دارم...كه اون خنده ت همه ي غصه ي دلمو پروند... بعد مدتها داشتي درست حسابي ميخنديدي...قبل و بعدش هم كم نخنديدي و نميخندي.كلا آدم شادي هستي همه اينو ميگن و ميبينن اما از توت كه خبر ندارن...مثل من كه تو رو نميبينن...بعد اون روز هنوز مث اون موقع نخنديدي و من منتظرم دوباره...كه اين چرخ نامرد روزگار يه جور بچرخه كه رو دلت غيژ و ويژ نكنه، كه بيشتر بخندي از ته دل...
امضا: حامد
پ.ن1:چقدر خصوصي بود...اما عوضش كلي خالي شدم...
پ.ن2:دو روز ديگه محرم مياد...اصلا حوصله شو ندارم...چقدر زودزود مياد اين محرما...بازم بايد صداي مداحي ها رو تحمل كنم!..جون مادرتون ولوم ِ اون صداهاي نخراشيده تون بيارين پايين...
پ.ن3:قرار بود ننويسم...اما نوشتم!
پ.ن4:يكي از دوستان تو وبلاگش درباره ي من درست گفته،من يه آدم خودپرستم!
پ.ن5: اينروزا چه نمره هايي ميگيرم من!...استاد فيزيك نمره ها رو ميخوند به من كه رسيد گفت: ميخواي نخونم؟
- نه استاد بخون...
– اصلا ميخواي خودت بيا ببين..
-نه بابا بخون ، موردي نداره...
– يعني اصلا برات مهم نيست؟
- نه...
- 5/1 !
-...




