+ همونطور که میبینید پست آخر رو پاک کردم،به همون دليلي كه اينروزا اينجا چيزي نمينويسم...چه معنی داره یه آدم ِ بي دين و ايمون واسه ملت ِ كاردرست اراجيف بنويسه؟...
++تو این مدت به همتون سر زدم و میزنم...جواب نظرات هم كه شرمنده...و اینکه ممنون كه يادم هستين و خبر ميگيرن از نبودنم...شما همه خوبين...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تازه۲: پیرامون نظرات اخیر ِ رفقا یه جواب كلي دادم تو همون قسمت نظرات پست قبل،اگه خواستيد بخونيد...
تازه۱:ميلان هم له شد...به سلامتي پسراي يووه...
رانیر ماریا ریلکه،شاعر آلمانی ميگه:
اگر زندگانی روزانه شما در نظرتان حقیر می نماید، تهمت ناچیزی بر آن نبندید.تهمت بر شماست که چندان شاعر نیستید تا جمال و جلال آن را دریابید.پیش هنرآفرین،هیچ چیز و هیچ جا ناچیز و سرسری نیست.
پ.ن۱:برداشتتون از این جمله کلیشه ای نباشه لطفا! با آدم ِ کلیشه ایی طرف نیستید!...
پ.ن۲:خبر رسيد مصاحبه ي روي كين كه ازش حرف زديم يه مصاحبه ي فكاهي و طنز بوده.كه خب خيالي نيست! اگه هم بنا به اين بود كه طنز و فكاهي نباشه واسه من يكي قبل از فهميدن اصل قضيه هم طنز و فكاهي بود:دي...(راستي عكس روي كين تو پست قبل هم نميدونم يه دفه چي شد؟...عكس مال ِ سايت نيويورك تايمزه و يه دفه اينجور ضربدر شدنش كمي عجيبه!)
+ نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1387ساعت 21:16 توسط حامد
+شايد به قول ملودي بتونيم روزگار رو مات كنيم...
1.خيلي خب؛دوباره ميخوام شروع كنم.خيلي ساده!بی خیال افسردگیا و مشکلات...از اين به بعد ميخوام فقط از چيزايي كه دوست دارم اينجا بنويسم.نوشتن از خودمو و حال و احوالم هم بماند...اينجا ديگه فقط ميشه يه جايي براي نوشتن از چيزايي كه دوست دارم...موسيقيهاي خوب،فيلماي خوب،كتاباي خوب و...فعلا كه سينه م ظرفيت كتابها كتاب(!) حرف نگفته رو داره...
2.بالاخره بعد چهارسال گويا مسعود كيميايي قراره فيلم بسازه.علما لطف كردن بالاخره به يكي از فيلمنامه هاي استاد مجوز ساخت دادن..."محاكمه در خيابان" با طرح و ديالوگهاي خود ِ استاد و بازنويسي "اصغر فرهادي"قراره ساخته بشه...اسم ِ اصغر فرهادي كلي قوت قلبه...يعني ايندفه سرمونو بالا ميگيريم؟ ميزينيم تو دهن هر چي آنتي كيمياييه؟...من كه اميدوارم؛هنوز!
3.ديشب بود كه تو اخبار ورزشي چهره ي متفاوت روي كين-هافبك دفاعي ِ محشر ِ سابق منچستر- رو با اون ريش بلند ديدم كه خيلي تعجب آور بود...امروز تيتر ِ يك ِ يكي از روزنامه هاي ورزشي اين بود: " مصاحبه ي جالب روي كين:"ميخواستم شبيه ِ احمدي نژاد باشم!"...گرفتين كه كين چرا دوست داشته شبيه محمود خان باشه ديگه؟...كسي ميدونه چرا ايرلندي ها انقدر جالبن؟

2.قبلا يه ريزه از گروه كيوسك واسه تون گفتم...يه گروه راك-بلوز وطني كه تو خارجه فعاليت ميكنه...آلبوم جديد كيوسكيها بيرون اومده(يعني فعلا از طريق اينترنت قابل خريداريه)،آلبومي با نام جالب "باغ وحش جهاني". از اين لینک ميتونيد 30 ثانيه از هر كدوم از آهنگا رو گوش بديد و اگه خواستيد خيلي جنتلمنانه و ليدي وار(!) البوم رو بخريد...نكته ي جالب تو آلبوم همكاري محسن نامجوي دوست داشتني ِ ماست تو ترك 9 (يارم بيا) كه يه قطعه ي فولك ِ شيرازيه.و نامجو مثل هميشه معركه س...درباره ي خود ِ گروه كيوسك هم صحبت بماند براي بعد...اللحساب توي همين دموها لحن جالب صداي آرش سبحاني-خواننده ي گروه- رو بچسبيد...
پ.ن1:چقدر سوژه اين هفته ها از دست رفت...فكر كن...ميشد از كار دل خنك كننده و قابل ستايش ِ خداداد عزيزي بنويسم...از سين سيتي كه تازه ديدمش،از استقلال ِ خوب ِ امير قلعه نوعي...(اينجور كه بوش مياد قراره سرعت پستها بيشتر بشه...)...
پ.ن2:بچه هاي غيربومي ِ دانشكده رو پنجره ه ي سرويس خاك گرفته شون نوشتن:" شايد اين جمعه بشويد شايد!"...بار ِ اولي كه اينو ديدم حسابي خنديدم...حالا جالبترش ميدونيد چيه؟ اينه كه طرفم هيچوقت نميشوره!
1.خودمو زدم كوچه علي چپ!...بي خيال همه چي نشستم و چرخش ِ پوچ ِ روزگارمو نگاه ميكنم.بي خيال ِ چيزي كه داره سرم مياد،چيزايي كه قراره سرم بياد.بيخيال ِ اينهمه تنهايي و خستگي و گنديدگي.بي خيال ِ نارو خوردنا و رودست خوردنا...هنوز زنده م!
2.يه مدته همش به ذهنم مياد كه اين وبلاگ رو پاك كنم بره...تموم حرفامو و ورور كردنام بره تو زباله داني صفر و يكاي بلاگفا...همش به خاطر اين دغدغه كه كسي حرفامو نفهمه...مبادا برداشت ِ اين رفقا از تنهايي كه ازش صحبت ميكنم چيزي در حد تنهايي دختراي ترشيده باشه...يا پسراي بي عرضه؟...مبادا اينا فكر كنن خوشي زده زير ِ دلم كه از اين زرت و پرتا ميكنم؟...درست كه فكر ميكنم ميبينم همه ي فكرام درسته...همه كم و بيش اينجور فكر ميكنن...چيزي كه تو تموم اين مدت كامنتا هوار ميكنن و منم ميشنوم...گاهي خنديدم به خودم گاهي-جسارتا- به شما و نصيحتها و دلسوزيهاتون...اما كماكان اين وبلاگ باقيه...نميدونم تا كي...شايد نفساي آخرش باشه...ولي هست هنوز...
پ.ن: بين خودمون باشه تو فكر يه وبلاگ تازه م...جايي كه راحتتر بتونم حرف بزنم...اینجا برای خیلیا احترام قائلم و خب منم بددهن!
+ نوشته شده در جمعه 8 آذر1387ساعت 23:46 توسط حامد
+++ پرونده ي وبلاگي محمد درباره ي آنشرلي و سريال محبوب Anne of Green Gables رو هيچ وجه از دست نديد يه پرونده ي خوب و خواندني؛ چيزي كه باعث پست امروز شد...

+ديوانه ام ميكرد، اين دخترك ديوانه ام ميكرد! ركتر از اين بگم آقا؟ محصورش بودم...مسخش بودم...نه همان ديوانه اش بودم! همينجا بود كه نرينگي جلوي مادينگي زانو ميزد....
چشماي مگان فالوز(بازيگر نقش آنه) و به قول محمد بارقه ی عجیبی که در چشمانش متبلور بود با آن فرم بيني ِ خاص و ميميك ِ صورتي كه هيچ عنصر منفي اي بهش راه نداشت ميخكوبم ميكرد؛مني كه همچين پاكي و مهرباني و عطوفتي رو دور و بر خودم حس نميكردم...ميشستم و زل ميزدم به چشماي آنه....به تماميت وجودش...
تو تموم طول ِ سريال فكرش بودم...نكنه كسي بزنه تو حالش؟...گيلبرت رو چه كار ميكنه؟...دختراي شيطان خانواده ي پرينگل سر كلاسش اذيتش نكنن... بازم ماريلا بهش گير نده كه مبادا چشماش بازم خيس بشه...
داشتم به مهجوريت مگان فالوز و اينكه خيلي با نام خودش مثلا آكتور معروفي نشده و اين حرفا فكر ميكردم...به كارنامه ش تو imdb نگاه ميكردم كه بيشتر فيلمه و سريال ِ تلويزيوني تا فيلم سينمايي...و به اين نتيجه رسيدم كه اگر شانس با مگان فالوز محبوب ِ ما يار نبوده حتما ما با ما آنشرلي بازها يار بوده كه مگان فالوز رو تو يه نقش ديگه، تو پوست ِ يه آدميزاد ديگه، با يه نگاه ِ متفاوت و غريبه نديديدم...نه رفقا؟
راستی اینم یه لینک خوب از بیوگرافی همراه با غکس از Lucy Maud Montgomery خالق داستانهای آنشرلی...
پ.ن1: يه پيشنهاد ديگه...فردا(پنج شنبه) عصر تكرار فيلم "برادر" از سينما4 رو اگه نديد از دست نديد...يه نوآر ِ روسي ديدني با بازي محشر بازيگر نقش اولش...من كه خيلي باهاش حال كردم...
پ.ن 2: پاييز ِ همدان؛ اين عكساي محشر رو هم اگه نبينين از دستتون رفته بدجور...
تازه: گفتگوی رضا عطاران با کیانوش عیاری رو از دست ندید...از اینجا...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در يك صفحه ي پاره شده از يك كتاب نوشته نشده كه هنوز كشف نشده (!) آمده است كه: از پسري افسرده حال و منحرف مزاج و موفرفري با خط ريشهاي چكمه اي معكوس كه چشماني خالي از شور و احساس و صدا داشته است پرسيده اند كه : داني كه تنهايي چيست؟
و او پاسخ بداده است : نه!
اصرار ورزيده اند كه : اين مطلب را كه شما بايد نيك بداني و سخت مستحضر باشي!
كه گفته است : فعلا كه شما يه پاتو گذاشتي اينور و يه پاتم اونور، ريدي بهش!
و آنها باز در راه كسب دانايي مجاهدت ورزيده اند و خواسته اند چيزي بگويند كه پسرك برخاسته و هندزفري در گوش اش نشانده و رفته ست...
پ.ن: همین!...




