1.هفته هام همينطوري دارن ميگذرن؛با سرعت ِ برق. اصلا هم خيالشون نيست كه خالين و بي خاطره.5 روز در هفته دانشكده؛ جزوه و نكته برداري. تا حالا هيچي نخوندم...ميرم دانشكده و ميام خونه.ميرم و ميام...ميرم و ميام...ميرم و ....
2.چند شب پيش نشسته بودم فيلم "كوهستان بروكبك" رو ميديدم.يه مدت بود فيلم دستم بود تا اينكه بالاخره كامل ديدمش.يه فيلم فوق العاده خوش ساخت؛محكم، قوي و ميخكوب كننده؛اواخر فيلم ديگه كاملا اسير فضاي فيلم شده بودم و بازيها و قابها و موسيقي فيلم گرفته بودم...داستان فيلم درباره ي دو مرد همجنسگراس و زندگي سختي كه با توجه به شرايط سالهاي دهه ي 60 امريكا دارن...(راستي يه حسرت بزرگ هم تو كل فيلم يقه تو ميگيره؛هيث لجر و تكنيكهايي براندويي بازيش؛روحش شاد.)
3. همين الان كه دارم اينا رو مينويسم دارم فكر ميكنم كه يه اثر هنري خوب ميتونه چقدر به آدم انرژي بده...اينكه خوبي ِ حال ِ الانم چقدر به قمارباز ِ داستايوسكي كه 2-3 روز پيش تمومش كردم ربط داره؟ چقدر به كوهستان بروكبك؟ و چقدر به راك اند رول ِ تازه اي كه از پتي اسميت ِ محبوبم گير آوردم؟...مطمئنا خيلي!

پ.ن1:اينروزا خيلي كمتر ميتونم بيام نت. احتمالا اينو از تاخير در آپ كردنم فهميدين. من معمولا هر دو روز يا ديگه نهايتا سه روز خوش داشتم چيزي اينجا بذارم...اما با شرايط جديد كه خيلي دوست ندارم توضيحش بدم،كمتر ميتونم بيام و كمتر ميتونم آپ كنم...مهمتر از همه سر زدن به وب رفقاست...همين جا بگم من به تك تك وبلاگايي كه دوست دارم سر ميزنم....اما شايد ديگه من بعد هميشه نظر ندم...اما مطمئن باشيد پست رو ميخونم...
پ.ن2:خيال داشتم پروفايل بنويسم كه منصرف شدم.ديدم هر چي كه بخوام بنويسم تقريبا اون بغل تو "درباره ي وبلاگ" نوشتم...منم كه از تكرار متنفر!

+ نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387ساعت 21:10 توسط حامد
داغ: گزارش تصویری کنسرت مشترک مهران مدیری و رضا یزدانی و مانی رهنما و عصار رو از دست ندید...سری اول و سری دوم
1.دلم براي يه پست عادي تنگ شده بود! اينروزا دارم ذهنمو براي داستان بلندتر نوشتن آماده ميكنم. كمي به درسها علاقه مند شدم البته به اين معني كه حداقل از ديدن كتاباي درسيم حالم به هم نميخوره. كمي اميدوار شدم و حالم خوبه."قمارباز" ِ داستايوسكي رو شروع كردم و فعلا عاشق الكسي ايوانوويچ،شخصيت اولشم(حوصله م بگيره يه جاي معركه از متنشو واسه تون تايپ ميكنم،جايي كه سخنراني جناب ايوانوويچه در حضور آقابالاسراش در هجو و تمسخر هر چي اشراف زاده و بورژوا و...ست!)زمستون ِ همدان كم كمك داره مياد و دلم لك زده براي يه برف معركه و هواي 40- ...
2. پتي اسميت بعد از پيروزي اوباما در انتخابات توي وبلاگش نوشته :
"Good morning world, change can happen, yes we can…"
ميبينيد يه موزيسين راك ميتونه چقدر قشنگ اميدوار باشه؟...اميد ِ اسميت به تغيير جهان، حاصل از شعار ِ اوباما چه واهي باشه چه غيرواهي باعث شد ديروز ياد كلمه اي به اسم اميد بيفتم...
از پتي اسميت گفتم و ياد يه چيز جالب افتادم. يه مطلب تو موسيقي ما ميخوندم درباره ي كتابي كه هزار عنوان ِ آلبومي رو كه بشريت قبل از مرگش بايد بشنوه با نظر كارشناسها و خوره هاي موسيقي در سبكهاي مختلف گردآوري كرده...و مثل هميشه راك سرآمد همه ي سبكهاي ريز و درشته...راك با 237 آلبوم بيشترين آلبوم رو تو اين فهرست داره...اصل مطلب رو از اینجا بخونيد...اینم سایت اصلی خود کتاب...
3. يه آلبوم بيرون اومده با نام " گاهي وقتا" از شهريار مسرور...خودم گوش ندادمش اما چشم بسته پيشنهاد ميدم(!) حتما گيرش بيارين...اگه لينكي ازش دارين هم حتما بدين كه محتاجيم!...
4.بلاگفا كم كم امكانات خوبي داره به سيستمش اضافه ميكنه.اين امكان فهرست مطالب كه كل عناوين پستهاي يه وبلاگ رو تو يه صفحه ي ساده برمگيردونه خيلي خيلي امكان خوبيه.اينجوري ديگه براي خوندن آرشيو يه وبلاگ خوب پدرمون در نمياد!...الانم كه اين امكان جديد پروفايل رو ديدم كه به نظرم امكان ِ خوبيه واسه آشنايي هر چه بيشتر!:دی...هر چند خودم هنوز پرش نكردم...
پ.ن: چند روز پيش اتفاقي گذرم خورد به هنرستاني كه روزگاري ميرفتم و توش زندگي ميكردم...اسم هنرستان رو هم عوض كردن...راستي راستي خواب بود هر چي كه ديدم!
پ.ن2: ديشب نماز خوندم...
پ.ن3: روزنوشت اميرقادري رو هم از دست ندين...
05/11/2008 22:35
Magical Del Piero Mauls Miserable Madrid
Alessandro Del Piero produced an absolutely magical individual performance, scoring two stunning goals as Juventus deservedly defeated Real Madrid 2-0 in Champions League Group H
Real Madrid 0-2 Juventus
پ.ن:رئالیها صحبتی دارن؟
كشف
خیلی گرسنه بود.جزیره از همیشه خالی تر بود و سکوتش سنگین تر.پیش بینیش برای رسیدن کشتی چند صد نفره غلط از آب در اومده بود ،حالا به یک کشتی کوچيک یا حتی یک قایق ِ فسقلي هم راضی بود.چند روز پیش سعی کرده بود با حیوانات و پرندگان خودش رو سير کنه اما دوست نداشت،خوشش نمی اومد،حتی به سیر شدنش هم نمی ارزید،حاضر بود منتظر بمونه و گرسنگی بکشه اما دیگه لب به اونا نزنه.اینروزا بیشتر در جزیره میچرخید و ناامیدانه دنبال خوراک و غذا هر سوراخ سمبه اي رو سرک میکشید...
يه روز که در ادامه ی جستجوهاش به مرکز جزیره رسیده بود، تو حاشیه ی راه لگدمال شده ی همیشگی یک روان نویس پیدا کرد.چشماش برق زد، حالا باید آنجاها را میشگت،جست و جوش خيلي طول نكشيد که به نتیجه رسید،هر چند خوراک موردعلاقه ش نبود،اما بازم از هیچی بهتر بود.دو تا انگشت ِ دست پیدا کرده بود،یک شست و یک سبابه. آن حوالی یک کاغذ هم افتاده بود که روش متنی ناتمام نوشته شده بود:"بنده و گروهم طی سفرهای طولانی و طاقت فرسا، موفق به کشف جزیره ای در..." و نامه با چند قطره خون تمام شده بود...
انگشتها را خورد،بايد باز هم آن حوالي را خوب ميگشت...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن۱: ايده ي اين داستانك مال ِ خيلي وقت ِ پيشه،ديروز يادش افتادم و نوشتمش، با زبان محاوره اي اصطلاحا وبلاگي...
پ.ن2: كي پتي اسميت -عشق ِ خاص و عجيب ِ خودم!- رو ميشناسه؟ و چيزي ازش شنيده؟ آقافرزاد مدير ِ سايت خوب ِ كام تو موزيك آلبوم Wave پتي رو تو سايتش گذاشته كه ميتونيد از اینجابگيريد...اون بغل تو ليست موزيسينهاي محبوبم هم لينك سايت شخصي پتي هست كه در جهت آشنايي بيشتر ميتونيد استفاده كنيد...
پ.ن3: آمار كامنت پست قبل ِ براي من يه ركورده! و من الان خوشحالم!...چون تمام اين مدت با حس و دلم هر چيزي كه دوست داشتم نوشتم...و اين برام خوشحال كننده است كه تمام اينچيزاي احساسي و شخصي مخاطب هم داره...اونم مخاطب آدم حسابي مثل همه ي شما كه خوش ندارم نام ببرم...(چون واقعا نميدونم با چه ترتيبي بايد نام ببرم؟!)
+ نوشته شده در جمعه 10 آبان1387ساعت 0:5 توسط حامد
«مرد آن بود که در میان خلق بنشیدند وبرخیزد و بخسبد و میان بازار در میان خلق ستد و داد کند و یک لحظه از یاد خدا غافل نباشد.»...(ابوسعيد ابولخير)
- آخ كه چقدر مرد كم شده...
پ.ن:از تعريفاتون بابت داستانك ممنون...از اونجا كه يه آدم كارشناس هم داستانمو يه جورايي تاييد كرد اشتها پيدا كردم براي نوشتن بيشتر...
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 0:6 توسط حامد
رفع ِ كيش
باز با فيلش كيشم ميدهد؛ يك كيش مسخره ي ديگر،شاه را ميجنبانم،كيش رفع ميشود...ميخندد و با بلاهت خاصش كه حالا موقع شطرنج بازي كردن بيش از هميشه در چشمانش پيداست فيل را يك خانه جلوتر ميآورد و باز كيش ميدهد! خيره شده ام به خانه هاي سياه و سفيدي كه احمقانه ترين بازي عمرشان را روي خود ميبينند،لبخند ابلهانه اش اما هنوز در ميدان ديدم هست و آزارم ميدهد.دوست دارم بزنم توي كله ي پوكش و خودم و خودش و دنيا را از شرش خلاص كنم...همچنان كيش ميدهد و رفع كيش ميكنم،از وزيرش كمك ميگيرد، جلو مياوردش و احمقانه ترين كيش ممكن را ميدهد،همچنان ميخندد كه گوشي اش زنگ ميخورد،پدرش است كه فداكارانه مرا از شر دختر احمقش خلاص ميكند.
-ببخشيد اصلا يادم نبود...بايد برم...بابام منتظره!
توي وجودم عروسي اي برپا شده كه پشت يك "برو"ي ساده پنهان است:
- برو...
- راستي! اينم بذار همينطوري بمونه!
- باشه ! برو...
انگار زيادي بي تفاوت رفتار كرده ام،در را پست سرش ميكوبد و ميرود...اسبم را جلو مياورم،هم رفع كيش ميكنم هم وزيرش را ميفرستم به درك!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن 1:ايني كه خونديد از خودم بود...خيلي وقت پيش نوشتمش...انگيزه ي گذاشتنش اينجا، بلاهت ِ يكي از دوستان بود كه اين چندروزه روي اعصابم بود...چيزي مثل همون چيزي كه باعث شد اين داستان ِ كوتاه ِ كوتاه رو چند وقت قبل بنويسم!
پ.ن2: سرم سنگين شده رو شونه هام...حتي يه نيمكت هم نيست كه سرم رو بذارم روش...دلم مدرسه ميخواد...
پ.ن3: چشام خسته ست...خيلي خسته...بس كه ديد زده بيچاره!
پ.ن4: وبلاگ داره شخصيتر ميشه و احتمالا مخاطبش كمتر...ولي خيالي نيست...اونا كه تا حالا پا بودن از اين به بعدش هم هستن...
برای اولین بار تو عمرم بود که اسم ۱۱ بازیکن اصلی تیم محبوبم رو نمیدونستم! ضعیفترین یووه ی تمام تاریخ با لشگری از مصدوم رئال کهکشانی رو له کرد!...میدونم با فاصله ی یه گل بردن شاهکار نیست اما با مولینارو و مارکیونی و اون دروازه بان اتریشی(که هنوزم اسمشو نمیدونم) فان نیستلروی و اسنایدر و روبن رو بردن شاهکاره...
به سلامتي يووه و الكس كه بهترين كادوي شب تولدم رو دادن...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 0:35 توسط حامد




