1.بازخوردهايي كه سريال عطاران داشت در نوع خودش خيلي نااميد كننده بود.جدا از يه عده از آقا و خانوم معلمها كه از بدآموزي سريال و اين حرفها گفتن يه عده هم اين وسط اومدن نقادي نماييدند(!!!)...گفتن اين سريال نكته مثبت نداره...هجوه و طنز نيست...و...
براي اين جماعت صميمانه متاسفم كه قدرت درك اين مجموعه ي سرحال و جسور رو ندارن...و اينكه باز به افتخار اميرقادري و يادداشت جالبش درباره ي بزنگاه كه حتما ِ حتما ِ حتما(!) از »»اینجا«« بخوانيدش...اول يادداشتش نوشته اين سريال چه در مضمون و چه در ساخت و پرداخت روشنفكرانه است و در پرانتز گفته:اين از آن حرفهاست كه باز ايجاد دردسر ميكند...!
2.يه جمله از چارلي چاپلين بزرگ پیدا کردم كه شايد فهميدنش باعث بشه بهتر زندگي كنيم:
«شايد زندگي آن جشني نباشد كه آرزويش را داشتي اما حالا كه به آن دعوت شدي تا ميتواني زيبا برقص.»
-فكرميكني زيباتر از اين دختر ميتوني برقصي؟

*عنوان پست: بخشي از ترانه White Dove از گروه اسكورپيون...از اين ترانه بعدا حتما مينويسم...
1.ديگه فكر نميكردم تا اين حد وضعيتم خراب باشه! تا اين حد دلم رو خاك گرفته باشه،تا اين حد سياه شده باشم...اونم من! مني كه معمولا هميشه نيمه ي خالي ليوان رو ميبينم! يعني منم با اينهمه نااميدي و بدبيني فكرشو نميكردم كه ماه رمضون هم دلمو تكون نده، يعني واقعا اين منم كه اگه روزه ميگيرم فقط واسه اينه كه از روي پدر و مادرم خجالت نكشم؟!
اما خب شده ديگه...شده...ماه رمضون هميشه يه فرصت خوبه...ميتونم از فيلتر آسمون رد بشم؟!
-كسي نيس پايه باشه وبلاگ هوادارن بزنه واسه نيكي نصيريان؟!...من پايه هستما!![]()
2.نميدونم موقع افطار سريال عطاران رو ميبيند يا نه؟!...كه اميدوارم ببينيد، كه اگه نديده باشين يه رئاليستي طنزناك حسابي رو از دست دادين...بار اول كه تيتراژ رو ديدم فهميدم عطاران بازم برگشته به همون حال و هواي متهم گريخت و حتي صريحتر و تلخ تر از اون...پدر معتادي كه موادشو تو جيب شلوار دختر كوچولوش قايم ميكنه،دختري كه آبروي پدرشو جلو برادرش ميخره و...نكته ها و تيكه هاي ظريف عطاراني هم تو سريال فراوونه و تا اينجا از اصرار روي موقعيتهاي بي مزه و مسخره كه تنها آفت كاراي عطارانه خبري نيست...جدا از بازي خوب خود عطاران و لولايي تكخال عطاران كسي نيست جز همون درسا كوچولو!...كه با حرفاش و كاراش من يكي رو بدجوري ديوونه ميكنه!....به نظرم اوج قضيه ي طنز تلخ عطاران هم اتفاقا همين درساس! همين دختري كه ما رو از ته دل ميخندونه و ذوقمرگ ميكنه پر از تنهاييه و محروميت و بدبياري، اونم از اول بچگي!
تكرار ميكنم كسي نيس پايه باشه وبلاگ هوادارن بزنه واسه نيكي نصيريان؟!...من پايه هستما!![]()
هميشه دوست داشتم يه پسر باقي بمونم؛يه پسر لعنتي با تموم صفات لعنتيش! با وجود همه ي جذابيتهاي خاص ِ مردانه، هميشه اين جذابيتهاي پسرانه بوده كه برام جذابتر بوده...دل بستنهاي ساده و دل بريدنهاي ساده تر، رفاقتهاي بي تكلف،بي ملاحظگيهاي صادقانه،مسخرگيهاي احمقانه،بي خياليهاي باخيالانه(!)و... برام جذابتر از صلابت مردانگي و ادب و غرورش بوده...
اما حالا بعد از تموم اين سالها كه چشمامو باز ميكنم،ميبينم يه خصلت مردونه رو خيلي خوب ياد گرفتم؛خيلي بهتر از اون چه كه فكرشو ميكردم...
چه حرفايي كه توي اين سينه لال شدن، چه بغضايي كه هيچ وقت نشكستن،چه اشكايي كه هيچكس نديد...
من، توداري اين صفت مردانه رو به كاملترين شكل ممكن دارم، اما هنوز يه پسرم؛ يه پسر لعنتي با تموم صفات لعنتیش!

-این عکس رو تو تاینی پیک یافتم.جدیدا یه تفریح تازه پیدا کردم:تماشای عکسا و فیلمای خاطرات مردم! چیزای نظیر همین عکس.البته نه به این گوشت تلخی!:دی که البته گوشتتلخیه شیرینیه:دی...چیزایی نظیر همین تصاویر ویدیویی که تی وی خودمون هم نشون میده.زمین خوردن بچه ها و کارای احمقانه ی پدر ومادرا...شکی در بی مزگی تصاویر نیست...من طور دیگه ای به قضیه نگا میکنم البته با چاشنی تخیل...یعنی طوری نگا میکنم که مثلا اونا خانواده ی خودمن...انگار که دارم شیرین کاریهای خواهر برادر کوچولوی خودمو نگا میکنم!...یه جور خالی کردن خلا ها!...تخیل دیوانه واری میخواهد البته...اگر میخواهید مثل من لذت ببرید...
*به افتخار خودم برای عنوان پست...:دی
پ.ن: احتمالا حالتان به هم خورده از این همه خودشیفتگی:دی...چه میشود کرد؟! هستم دیگر!



