تبليغاتX
No Apologies


یک سال از مرگ ناصر عبداللهی گذشت. داشتم فکر میکردم این یک سال چه قدر زود گذشت…انگار همین دیروز بود که تو وبلاگ قبلیم همراه با خبر مرگ ناصر، آهنگ اسحاق احمدی رو گذاشتم و تو پستهای بعدی آلبوم "معجزه" و بعد والپیپرا و…واقعا چه زود گذشت!

چیز زیادی نمیخوام بگم،یعنی راستش چیزی ندارم که بگم.میمونه فقط یه چیز …

چند ماه قبل از سفر ناصر به بندرعباس و مرگش،یه بار به تلویزیون آمده بود. داشتم استینگ گوش میدادم که پدرم صدای تلویزیون رو بالا برد که یعنی حامد بیا خواننده ی محبوبته.به صفحه نگاه کردم.خشکم زد،لباس ناصر خیلی عجیب بود یه لباس بلند درویشانه، هوای حوا را میخواند، بر خلاف همیشه اصلا سرحال نبود، دیگه به جمعیت سالن لبخند نمیزد،موهای سفیدش عجیب زیاد شده بود وچهره ش… اون موقع ها یه چیزایی فهمیده بودم تا چند ماه بعد که کما و بعد مرگ…دیگه کاملا فهمیدم ناصر یه وصله ناجور بود واسه این دنیا…اون لباس درویشانه و اون قیافه ی داغون... عرصه بدجوری به ناصر تنگ شده بود.ناصر نمیتونست با شرکتهای موسیقی کنار بیاد...با بازاری خوندن و حرفه ای گری و این حرفا بیگانه بود البته یه مدت دوام آورده بود...اما خب دیگه عرصه تنگ شده بود!خود ِ ناصر یه بار گفته بود "اصلا با این دنیا حال نمیکنم"! به نظرم ناصر دیر اومده بود و البته زود هم رفت! دنیا لیاقتش رو نداشت ! و شاید ما هم!

 

با دوستت میری سینما موبیالتو خاموش کن!

سلام.حال دوستان ِعزیز چطوره؟انشالله که خوبید.اوضاع ِ ما هم ای بدک نیست. فقط خیلی خسته ام خیلی...

حال ِ کافه نوشت نوشتن ندارم.اوضاع خوبه و فعلا میگذره...روزگار هم... سیستم صوتی کافه ناصر پخش میکنه... من همچنان در حال پول گرفتن از مردمم...فرزاد هم قراره تو رسیتال گیتار دوستش بره بالا سن و با گیتار برقیش اعصاب مردمو خط خطی کنه ،فعلا رفته تمرین... اکیپ ِدخترها همچنان در حال خندیدن است و من مواظبم توصیه ی مهشید خانوم که تو نظرا گفتن از یادم نره که البته سخته...آقا سیامک ِ به قول خودش آشپز نه خوراک ساز(!) کافه هم همچنان در حال جمله قصار گفتنه: "حامد! با دوستت میری سینما موبیالتو خاموش کن،یه وقت اون یکی دوستت زنگ نزنه!"...هوای همدان هم که عالیهو منتظر برفیم که آخ که چقدر دلم واسه گوله بازی تنگ شده...

ملالی نیست جز فاصله ی شما...قربون همه تون فعلا...


+ نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 0:50 توسط حامد |


«شکلات را در دهانم گذاشتم و صبر کردم تا جایی که امکان دارد آب شود؛بعد همانطور که آهسته آهسته آن را میجویدم ،از خدا خواستم خانواده ی آقای پیرزاده،صحیح و سالم باشند. کارم بی سابقه بود؛تا آن وقت برای چیزی دعا نکرده بودم؛هیچ کس این کار را به من یاد نداده بود،یا تا به حال از من نخواسته بود.اما من خودم احساس کردم در این شرایط باید دعا کرد.وقتی هم دستشویی رفتم،مسواک نزدم،چون میترسیدم یک جوری دعا از دهانم بیرون بریزد.برای این که جلوی هر گونه سوال احتمالی پدر و مادر را بگیرم،مسواک را خیس کردم و جای خمیر دندان را هم تغییر دادم. آن شب با دهان شیرین خوابم برد.*»

نمیدانم تا به حال چیزی از جامپا لیری خواندید یا نه؟فقط میخوام بگم من بدجوری مسحور قلم این زن هندی-امریکایی شدم.خیلی وقت پیشها اسمش رو شنیده بودم،دستم به "مترجم دردها"ش هم خورده بود.اما چون خیلی با هند ی ها و داستان کوتاه رابطه ی خوبی نداشتم ازش گذشته بودم تا چند وقت پیش که یه متن کوتاه ازش خوندم که حقیقتش تکونم داد.رفتم سراغ کتاباش که به رمان "همنام" رسیدم.با خوندنش بعد از مدتها مزه ی یه رمان خوب رو چشیدم و اتوماتیک وار جذب "مترجم دردها" شدم.نثر این نویسنده معرکه س. جذابه اما عامیانه نیست،به جزییات گیر میده اما خیلی کم و یه نکته ش که خیلی باهاش حال میکنم،بازی کردنش با صفات آدماس.مثلا میگه "خونسرد و در عین حال هشیار" یا خیلی چیزای دیگه مثل همین(فلان در عین حال بهمان)این بازی با صفات رو تو خیلی از متنا میشه دید اما فرق لیری با بقیه اینه که تو تمام اینایی که میگه رو باور میکنی یعنی واقعا حقیقیه اما مال بقیه ساختگی بودنش خودشو نشون میده.جامپا لیری با همین 2 کتابش رفته تو فهرست نویسنده های محبوبم با همین دو تا کتابی که ازش خوندم اندازه رومن گاری دوستش دارم.و میمونه یه نکته ی دیگه:من حالا هندی ها و ایضا داستان کوتاه رو هم دوست دارم!  

                        

کافه نوشت(!):سلام.(در ادامه ی استراتژی 69 ثواب ضربدر تعداد افراد)زود میرم سر اصل مطلب تا پست زیاد درازنشه. حالتون هم که اگه خوبه که خوبه اگه هم بده که ا ِ کاوس سلین رو گوش بدین خوب میشین! اما ماجرای ما و این کافی شاپمان ادامه دارد...!

«-حامد جون،نمیمیری یه ذره لبخند بزنیا،«-بابا یه ذره اون نیشتو باز کن،«-حامد خدایی با لبخند خیلی جذاب میشی»جواب تمام این حرفای مهربانانه و خصمانه ی رفقا یه جمله بودآقا همینه که هستالبته اگه هم حال داشتم ادامه میدادم که «من از قیافه هر کی خوشم بیاد بهش لبخند میزنم،بابا دیگه رونالدینیو نیستم که نیشم عین چی باز باشه»اونا هم دیدن که ما از موضعمان دست نمیکیشیم ما را شوتیدند به بخش پشت دخلی(!)که آخ جاتون خالی که چه قدر باحاله این پشت دخل بودن...هی پول میگیری هی پول میگیری(اصلا هم مثل بانک نیست که مال خودت نباشه)از چک و چونه هم خبری نیست،طرف اگه حرفی هم داشته باشه به گارسون بدبخت میگه ما فقط پشت صندلی نشستیم و پول میگیریم.که چه قدرم دیدنیه قیافه دهندگان... مخصوصا اگه پسر باشن وتو تموم مدتی که در حال مصاحبت با فلانیشون بودن درباره ی همه چی حرفیدن الا اون چیزی که خودشون میخواستن...دختر خانومایی هم که از کلاس زبان بالا سرمون(!) هر روز سر ساعت 6:05 خراب میشن سرمون با پیکی حساب کردنشون حسابی نمودار ما را رسم میکنند.

اینروزا با تعطیلی کافه ی همسایه و علیرغم سردی هوا خیلی جالب سرمون شلوغ شده اینکه میگم خیلی جالب به خاطر اینه که اکثریت مشتری ها سر ساعتای معین میریزن سرمون.و این خیلی خوبه(این کاره ها میدونن چی میگم)با این وضع،پولی که میخوام اگه خدا بخواد تو این 2-3 ماهه جمع میشه... البته اگه این ولخرجی ها بذاره..

قربون همه...فعلا یا علی

پ.ن1:اون متن بالا که از لیری گذاشتم اصلا برای این نیست که بگم ببینید قلم لیری چه خوبه و...همینطور که خودتونم خوندید خیلی متن ساده ای.فقط یه حس خوب بهش داشتم همین! منتظر نظراتون درباره ی لیری هستم...

پ.ن2/یه خبر بیات ِ امیدوار کنندهمسعود کیمیایی فیلم جدیدش با نام"محاکمه در خیابان" را با فیلمنامه ی اصغر فرهادی جلوی دوربین میبرد»این خبر بدجوری امیدوارکننده ست.یعنی میشه منتظر یه شاهکار بود؟

*جامپا لیری/مترجم دردها


+ نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 0:30 توسط حامد |


سلام!(ایندفه حال کردم سلام بدم.بابا شوخی که نیست…69 تا ثوابُ ضربدر تعداد نفراتی

که این پست میخونن بکن…خدا جون خودت به خودت بده برکت)

اولا از همگی ممنون بابت نظرای قشنگتون و حضور گرمتون.تک تکتون رو بیشتر از اونی که فکرشو بکنید دوست دارم(حالا میخواین باور کنین یا نکنین…البته من کلا همه رو دوست دارم…اما خب شما روخیلی خیلی بیشتر)

اما لپ مطلبُ همین اول بگم :اگه آپ ایندفه و یحتمل آپای بعدی دیر و زود شده و خواهد شد.علت داره….علتش هم اینه که بالاخره آقا حامد یه جا رفته سر کار.البته باهوشا اگه نظرای پست قبلو خونده باشن یه چیزایی فهمیدن…

اینجانب بعد از کنکور 5 مرداد و یک هفته مسافرت مشهد تا همین چند روز پیش خورده و خوابیده و گشته و شنیده و دیده و…البته دو روزی هم برای ثبت نام دانشگاه زحمت کشیده و حالا که فکر میکنم ….آها یه چند باری هم رفتم نون خریدم…این یک هفته ی اخیر هم که والدین محترم نبودن یه بار رفتم نوشابه خریدم…یه بار سوسیس برشته کردم(توجه دارید که به قول یکی از دیالوگهای فیلم پدرخوانده گنگسترا سوسیس رو تفت نمیدن،برشته میکنن)و چند باری هم غذاهای یخیده رو گرم کردم(اینم واسه خودش قضیه ای داشتا…این کارم خیلی پیچیدستا…مامانه اول گفت از فریزر که درآوردی بذار یه مدت یخش وا شه بعد بذار رو گاز. اما خب من که اصلا وقت ندارم که... میذاشتم رو گاز…کمدی کلاسیکی بوده که بیا و ببین…برنجه داشت میسوختا اما دست میزدی سرد بود...از یه پسر چه انتظاری دارید آخه؟اه) به غیر از اینا البته کارای دیگه ای هم بوده که بماند…

خلاصه بدجور دیگه داشتم احساس پرکاری میکردم.که روزی از روزها(قصه ی شب شروع شد)که در حال محاسبات طاقت فرسای خیابانی بودم.به یه آگهی استخدام کارگر ساده(همینا که میزنن پشت شوشه)بر خوردم...

بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم(آخه من اینجور مواقع بدجور کمرو میشم)دلو زدم به دریا و رفتم تو کافه(ظاهر کافهه هم بگی نگی گولزنک بود)آقا دریغ از مورچه ای که پایی بکوبد و کفتری که پری اما از پشت پیشخوان بلند ته کافه یک فروند(!) گیس سیخ سیخیه به شدت آشنا در حال پرواز بود که نیروی جاذبه ی قوی ای هم داشت...

(نثر داستان از اینجا به بعد کمی متفاهم(!) میشود):بله  کافه، کافه ی رفقای شفیق و بی وفای ما بود...بعد از دیالوگهای اولیه ای که بینمان رد و بدل شد و از بی محلی رفقا  سگ را حسابی پیش من رو سفید کرد.آقایان فهمیدن که ... از خودشونه! آقایان انقدر از ما خبر میگرفتن که خبر نداشتن خط بنده از فرط  مایه داری به ایرانسل تبدیل شده(حالا از شانس ما اونی هم  که خط مارو گرفت معلوم نیس چرا جواب اینا رو نمیداده)گوشی خودشون هم که ماشالله انقدر آدمای خوبی ان!یا دست باباهه س یا آبجیشون که ما رو هم میگی کم روووو.

خلاصه بماند اصلا چرا اینا رو برا شما میگم...

خلاصه(مردم از بس گفتم خلاصه)ما اینجا استخدام شدیم و اینروزا به کار شریف گارسونی مشغولیم و واسه دختر پسرای مردم قهوه و آیس و مایس وساندویچ(!)و... میبریم.و با وجود آن شرلی نگاه کردنهای صبحانه(که اینم تموم شد هیچی نشده)دودر کردنهای عصرانه و...بدجوری آدمو خسته میکنه و نایی نمیمونه واسه آپ و این حرفا....

خلاصه(دیگه رسما دارم میمیرم) فعلا روزا و شبام اینجا شب ور روز میشه(جمله رو که حال کردین) تو کافه ای که معلوم نیست کافه س؟رستورانه؟کافی نته؟ چه ....ایه؟ خب البته کافه ی بی صاحاب(!) همینه دیگه(البته صاحب داره ها خیلی هم خطرناکه طرف! برادر جاوید که البته الان در حال آش خوریه)

اما جدا از شوخی این چند وقته انقدر اتفاق خوب برام افتاده و انرژی مثبت گرفتم که شارژ ِ شارژم که البته فکر کنم این قضیه رو طنازی و دلقک بازی این پست داد میزنه. الانم که دارم اینا رو میتایپم تو پستوی عقبی کافه م .جاوید وفرزاد هم دارن فیلم میبینن و هر از چند گاهی چکه ای میکنند.

الان تنها چیزایی که میتونم بنویسم همیناست.آخه اتفاقات روزانه ست و نیازی به فکریدن وسوژه پیدا کردن نداره.اگه خیلی لوس  مسخره س بگین دیگه ننویسم

فعلا ما بریم اینجا که نمیشه خوابید به قول فلانی خطرناکه...

قربون همه تون...فعلا...

                       

 

                                

                         

                                

                      

  این عکسا رو هم واسه بالا رفتن روحیه گذاشتم.نمیدونم چرا این سریال یا صادقانه تر بگم این دختر رو چرا انقدر دوست دارم.هیچ سریال دخترانه ای رو انقدر دوست نداشتم.هفته ی اول که تو خونه سریال رو میدیدم تیکه و متلک بود که از طرف اطرافیان اللخصوص مادر محترمه نثارم میشد...آخه یه جورایی تو تلویزیون بودم...شخصیت آن شرلی معرکه اس اصلا یه چیزی بالاتر از معرکه...کلا شخصیتای دیگه ش هم باحالن از ماریلا و گیلبرت بگیر تا ریچل و حتی دخترای شیطان صفت خانواده پرینگل اعتراف میکنم:

من دیوانه ی این سریال دخترانه ام...

 

پی نوشت:کافه رویا آپ شد.


+ نوشته شده در شنبه 3 آذر1386ساعت 1:29 توسط حامد |