تبليغاتX
تکه پاره های یک تنهایی!


حرف که میزنه گاهی تپق میزنه. صداش بالا و پایین میره بدون هیچ تکنیک و سياست و مهارت سخنورانه ای... به سبك بعضي ها چند دقیقه یکبار لبخند نمیزنه... من هميشه طرف روراستا بودم...

اينبار ديگه بايد راي داد.اينبار بحث خود وطن در ميونه.بحث ايراني بودن بحث ِ لااقل تلاش براي ايراني بودن...يعني ميتونيم خودمونو نجات بديم؟...

پ.ن۱:خبر رسيد بعد از مجيد مجيدي،حالا داريوش مهرجويي بزرگ هم  قراره براي ميرحسين فيلم بسازه...بهتر از اين نميشه...

پ.ن۲:امشب يه دعواي جانانه داشتيم با سه چارتا جوجه بسيجي...اهل دعوا هيچ رقمه نيستم اما اسم خاتمي كه مياد اونم از دهن بعضيا ديگه نميشه آروم واساد!...واقعا نميتونم! خونم به جوش مياد...


+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 0:59 توسط حامد |


اسطوره كه سوراخ سوراخش كرده بودند خودش را به دادگاه محاكمه اش رسانده بود؛ محاكمه به جرم تجاوز به يك زن. خودش را رسانده بود؛ با ويلچر؛ هيچ كس فكرش را هم نميكرد.

                      

* چه ميشه كرد؟! اسطوره ي ما هم اين شكلي بود...

     

                                  (این عکس  مال ِ یه دادگاه دیگه س)


+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:1 توسط حامد |


حقيرتر از اوني كه بخوام اينجا چيزي برات بنويسم...ديشب كه جريان رو فهميدم  بعدش يه ساعتي گريه كردم...نه به خاطر تو يا حتي خودم يا دلم! انقدر از اين و اون از دوست و غريبه ضربه خوردم و پوستم كلفت شده كه اين جريان رو هم به چيزيم نگيرم، به هر حال اينم يه تجربه بود در برخورد با يه سري از آدما! كه خب اينجور از نزديك حسش نكرده بودم!... داشتم ميگفتم ديشب رو؛ نامجو تو گوشم "ساربان" رو ميخوند و من ياد عشق ِ واقعيم افتادم!... هموني كه اين مدت از دستش داده بودم...اون دخترك ِ اخموي درشت ِ سبزه ي مغرور ِ دوست داشتني...اوني كه عاشقش بودم و هستم و خواهم موند!(بدون هيچ توقعي)... و اينكه به قول نامجوي نازنين كه ديشب نجاتم داد... : - عشق 15 سانتي از آن ِ تو!...(-تازه بيچاره! مال ِ من20 و خرده اي سانت بود!:دي)...


+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:10 توسط حامد |


قهرماني از اين شيرينتر عمرا نميشد... به افتخار ژنرال كه اين اواخر كلي فشار رو تاب آورد و بد و بيراه هاي آدم كوچولوها رو به چيزيش نگرفت.امير به نظرم ميتونه الكس فرگوسن استقلال بشه.(اگه برامون حفظش كنن)...به افتخار فابيو جانواريو ي برزيلي(اولين برزيلي ِ عمرم كه دوستش دارم!) كه گل قهرماني رو خوابوند گوشه سه كنج...به افتخار همه ي آبي ها و البته به افتخار بچه هاي فولاد اهواز و خاصه مجيد جلالي...راستي جاي مجتبي جباري و پژمان منتظري و سياوش و كوشكي و ...(لشگر مصدومين) خالي!

                                                  

*حالا حال ميده ديدن فيلم مستند " آبي استقلالي" و شنيدن ترانه ش با صداي رضا يزداني دوست داشتني....بدجوري منتظريم...

** چند روز پيش يكي از دوستان پرسپليسي تيكه مينداخت كه تو رويايي قهرماني باشين كه منم جواب دادم تو روياي قهرماني بودن بهتر از تو روياي سوم شدنه!:دي... و حالا ياد اون ديالوگ ِ فيلم " موشك شيشه اي" ميفتم كه ميگفت : " دنيا به رويا پردازا احتياج داره..."

رفقاي پرسپليسي!انشاالله جام حذفي... فقط بدون علي كريمي تون وارد زمين نشين و به هيچ جامي فكر نكنين كه مايه انبساط خاطر است و تفريح ما:دي....


+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 23:7 توسط حامد |


پسر جوان تصميم گرفته بود خودش را بكشد. يك برج ِ بلندبالا را انتخاب كرده بود و حالا روي بام ِ برج بود.از طناب و تيغ و گلوله ميترسيد؛ اين بود كه پريدن از ارتفاع را براي خودكشي انتخاب كرده بود، از ارتفاع نميترسيد.

به ساعتش نگاه كرد،سه ِ ظهر بود؛اين موقع ِ خلوت را انتخاب كرده بود چون دوست داشت بعد از مرگش دقايقي را  تنها روي آسفالت خيابان بخوابد؛اين پيش بيني ِ خوش بينانه اش بود. 

هندزفري را از گوشش درآورد.از قبل فكر كرده بود به چند نفر زنگ بزند يا پيام بدهد كه بي خداحافظي نرفته باشد؛اما الان خودش هم نميدانست چطور يادش نبوده دو ماهي هست كه موبايلش تنها يك ام پي فور است! موبايل را گذاشت روي لبه ي بام،هندزفري را هم همينطور كنارش...

حالا ديگر موقعش بود،همين دو دقيقه هم بيخودي تلف كرده بود.همينطور كه رو به رو را نگاه ميكرد، پاي راستش را روي لبه ي بام گذاشت،پاي چپش را هم بالا آورد و در آخرين لحظه نگاهي به زير پايش انداخت، يك مورچه ديد. پايش را سريع كنار كشيد پاي راستش پيچ خورد و زودتر از آنكه خودش ميخواست سقوط كرد...

در راه آسوده و راضي بود، بر خلاف ِ اكثريت ِ نزديك به تماميت ِ افرادي كه اينطور خودكشي ميكنند و در لحظات آخر ِ معلق بودن در هوا و زمين به طور وحشتناكي احساس پشيماني ميكنند، او خرسند بود و حتي به اين هم فكر نميكرد كه يك مورچه ي تنها روي لبه ي بام ِ يك برج ِ بلندبالا چه كار ميكرد...

*   *   *

در تحقيقات ِ محققان در باب خودكشي از نوع پرش از ارتفاع موردي يافت شد كه برخلاف نود و نه درصد و نود و نه دهم درصد بقيه ي موارد، مغز مقتول در اخرين لحظات ِ حيات كوچكترين نشانه اي از پشيماني،اضطراب و غم نداشت و در كمال حيرت مملو از شادي و اميد و احساس ِ پيروزي بود (موردي كه اشتباه آزمايشگاهي تلقي شد.)


+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 22:45 توسط حامد |


تصوير اصلي را ببينيد

آهنگ وبلاگ اجرا نمیشد،گفتم براي تنوع هم كه شده اين اول سالي آهنگ رو عوض كنم. آهنگ جدید  Viva_la_Vida از گروه cold play هست .بهترين گروه راك اين چند سال اخير كه تمام جوايز راك ِ مراسم اخير گرمي رو هم درو كرد.اين آهنگشون رو بدجوري دوست دارم...اميدوارم راحت اجرا شه...

 


+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 11:55 توسط حامد


بوی عیدی؛ بوي چي؟!

بوي گند، بوي تنها موندن...

*عكس از خودم...(سیوش کنید میتونید با اندازه ی واقعی و درست ببینید...)

**سال نوتون هم مبارك!...


+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 1:9 توسط حامد |


دوست ِ عزیزی که با نام "عشق یووه" کامنت خصوصی گذاشتی،به قول خودت اومدي ولي دير...با چيزاي كه يادآوري كردي شناختمت! منتها آدرس وبت رو فراموش كردم...آدرستو بذار...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 1:8 توسط حامد


مثل هميشه بازم انگار يه قطعه ي موسيقي بايد حال و هوامو عوض كنه. يه راك مفرح و اكتيو كه ميشه  يه پانك-راك محسوبش كرد كه نامجو با يه گروه ِ ايراني به نام "آتشباد" اجرا كرده(به عنوان خواننده ي مهمان در آلبوم مزرعه آرام) ... از اون كاراي انرژي زا و مثبته و نامجو مثل هميشه متفاوت از قبل!... يه تيكه شو داشته باشيد :منو ببين كه چقد باحالم...اينو پيپ ِ من خوب ميدونه...كرك و شيشه و اكس كدومه؟....من دارم پيپ ميكشم.... گرفتي نشستي تو خونه ...هيچ چي رو نميبيني تو دنيا... منو ببين كه چقد خوشحالم... چون كه دارم پيپ ميكشم...

پيپ؛ آهنگ ِ تازه از محسن نامجو :

MP3__128
Download

OGG__64
Download

WMA__32
Download

          dy6ia91hlasokfmvusur.jpg

*منبع : کلوپ محسن نامجو


+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 23:31 توسط حامد |


بي مقدمه شروع ميكنم؛چه جاي جالبي انتخاب كردي براي خودكشي دوشيزه! (چه واقعا دوشيزه باشي چه نه براي من يكي باكره ترين دختر عالمي!)زير ِ زمين در مترو. كه ميگويند خيلي شلوغ است و خلايق براي چپيدن ميان واگنهايش خودشان را جر ميدهند! براي عقب نماندن از ريتم زندگي ِ زيبايشان كه البته خودشان سگي ميخوانندش ميدوند كه البته خودشان سگدو ميخوانندش! چرا ميان چشمهاي خواب آلوده وخسته شان نديدي اين همه شوق زندگي را! نديدي چه طور به همين زندگي به قول خودشان سگي چسبيده اند و ولش نميكنند؟! اصلا نه بگذار جدي تر و بي كنايه بگويم؛آن يكي ها را چي؟ چرا آنها را نديدي؟!آنها كه اتفاقاكاملا از زندگيشان لذت ميبرند و رستگارند وپيروز! يعني آنجا يكي از اين پسرهاي خوشحال نبود كه به در و ديوار تكه ميندازند و خوشند تا تو را سر حال بياورد؟ از اين مهندسهاي كيف به دست،از اين دكترها از اين آدم حسابي ها نديدي كه هنوز هم دارند ميدوند باقي مانده ي اسكناسهاي بي صاحب دنيا را ببلعند به اين بهانه ي دروغ كه عاشق كارشان هستند؟ از اين دخترهاي زرنگ چادر ملي پوش نديدي كه توامان خر سوار ميشوند و خرما ميخورند،زيرزيركي ميخندند و از نجابت تقلبي شان احساس خوشبختي و رستگاري ميكنند؟؟ يكي مثل من نديدي كه تمام تنهايي و خستگي و بغضش را بريزد ميان گوشش و با هندزفري اش خالي اش كند ميان نت هاي شلوغ راك ؟لا مصب پس تو چي را ديدي؟ اين آدماي بي خيال را هم نديدي كه راست ميروند و راست مي آيند؟هيچ چيز را بي هيچ چيزشان نميگيرند و اتاقا سرشان هم بالاست؟از اين پسرهاي خوش محاسن(!) بسيجي نديدي كه تمام زندگيشان ريش است و تسبيح و عطر و انگشتر عقيق و "هر چي آقا بگه"؟از اينها كه از طفوليت بي سيم دستشان بوده و "مورد" ميگرفته اند؟ از شانست لابد از اين خبرنگارهاي تپل ِ ظاهرالصلاح سراغت نيامده تا تريبون آزادش را فرو كند در گلويت؟!يا از آن يكي رمانتيكهاي ماماني اش كه روي تصويرت با لحن نازي متن ادبي اش را بخواند؟ نديدي اين خيل جماعت  عظيم را در اين جنگل آسفالت ِ پايتخت كه همگي به تعداد خودشان راه بلدند كه چطور خودشان را گول بزنند و لبخند بزنند؟ يعني نتوانستي هيچ جوري خودت را گول بزني؟هيچ جور با خودت كنار بيايي كه ميشود توي لجن هم پا گرفت؟ فرق تو وامثال تو(مثل آن پسر كه چند سال پيش خبرش آمد كه از روي ايستگاه قطار پريده و خودش را كوبيده به قطار و تكه تكه شده) با ما همين است انگار! اينكه شما نميتوانيد مثل ماها با لجن هم كنار بياييد به در و ديوار باج بدهيد و آخرش سرتان را بالا بگيريد كه ببينيد من ميان كثافت هم دوارم آورده ام! حالا بماند كه فقط خود ِ كثافت ميان كثافت دوام مي آورد!...بماند كه اينجا پر از آدمكهايست كه مثل كثافت چسبيد اند به سنگ توالت ِ بد رنگ ِ زندگيشان و عرضه ي سيفون كشيدن را ندارند! بماند كه اينجا ملت خوب خودشان را خر ميكنند،بماند كه خيلي ها حسرت يه ريزه شجاعت تو را دارند،كه شب و روز زندگي را فحش ميدهند و اما ولش نميكنند،بماند كه..... زياد وقتت را نگيرم.خوش باشي آن بالا،ميان ابرهاي تنهايي!...رهايي ات مبارك دوشيزه!...

*تو يه منبع ديگه سن خانوم رو ۱۸ ساله هم ديدم.منهتا ۱۵ ساله موثق تره...


+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 22:48 توسط حامد |


چند شب پيش مراسم اسكار برگزار شد،با همه ي اون زر و برقاي هميشگيش.اما اين مراسم واسه من يه چيز تازه داشت.همون طور كه پيش بيني ميشد بعد از گلدن گلاب، اسكار مكمل مرد هم رسيد به هيث لجر خدابيامرز.بستگان  هيث، والدين و خواهرش مجسمه ي طلايي رو از طرف دختر سه ساله ي هيث دريافت كردن.عكسا رو كه ميديدم حس عجيبي داشتم ،انگار كه كاملا حس ميكردم جاي يكي اون وسط خاليه انگار دلم تنگ شده باشه واسه كسي... و پدر هيث گفت : باید بگویم در میان چنین جمع شگفت‌انگیزی و در چنین صنعت شگفت‌انگیزی مایه مباهات است. ما می‌خواهیم از آکادمی که کار فوق‌العاده پسرمان را درک کرد، از برادران وارنر و کریستوفر نولان برای این‌که اجازه بروز خلاقیت او را در ارائه و کشف کاراکتر دیوانه ژوکر داد تشکر کنیم."  انگار كه با همه چيز كنار آمده بود اصلا برايش مهم نبود كه پسرش براي يه رل به فنا رفته.نميدونم؟!ميشد از اين صحبت و نقل قول يه يادداشت نوشت كه چقدر اون وريا كارشون درسته و فلان و بهمان...اما من ناراحتم؛عاشق شخصيت ژوكرم درست؛عاشق ِ سينمام درست؛ اما نميتونم قبول كنم بازيگر محبوبم واسه يه نقش خودشو اينجوري به نابودي بكشه و من لبخند بزنم...من غمگينم. و عجیبتر اینکه دلم براي هيث لجر تنگ شده!...

  

          

پ.ن:امشب يووه تو استامفورد بريج با چلسي بازي داره.بازم مثل هميشه ماييم و ساقهاي الكس دالپيه رو...چه ببريم چه ببازيم،چه آبكش كنيم چه بشيم؛ تا هميشه يووه!...

پ.ن۲:یه کلاغ ِ روسياه هوايي شده بره...


+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 22:16 توسط حامد |


          

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 13:8 توسط حامد |