+ نوشته شده در پنجشنبه 5 فروردین1389ساعت 12:26  توسط حامد
|
آدم وقتی میمیره که کسی به یادش نباشه...یه وبلاگ هم همینطوره به نظرم...منظورم سر زدن و نزدن و اینا نیست...منظورم خود وبلاگ و مطالبشه...چند وقتیه احساس میکنم وبلاگم دچار این شده...این یعنی یه جور راکدی و روزمرگی...شاید هر وبلاگی اینطور باشه اما من اینو نمیپسندم... تو فکر یه وبلاگ تازه م...با یه سر و شکل تازه و ادبیات تازه تر...یه کاراییش رو کردم...نثرش احتمالا یه جورایی تند و تیز تر و بعضا غیراخلاقی و غیر عرفی و.. (!)از آب دربیاد...فعلا آدرسش رو اینجا نمیذارم...ترجیح میدم تصویرم به عنوان یه پسر نسبتا مودب تو ذهن بعضی ها خراب نشه!...اما اینجا هم قرار نیست تعطیل بشه کلا!...مطالب شخصی تر و دردلی و طولانیم رو اینجا میذارم...اتفاقا چند تا موضوع هست که میخوام بنویسم...از جمله ترم آخر دانشکده...ترم غیر رسمی ِ آخر دانشکده!...
دارم روی یه مالتی مدیای همدان شناسی کار میکنم به عنوان پروژه پایان ترمم.آدم به چیزای جالبی بر میخوره از شهرش!..یه عکس از تو فارس جوریدم شاهکار! قلبم یه لحظه وایساد...
اینجا دنج ترین شهرک دنیاست...از تک تک کوچه هاش خاطره دارم...و البته این خیابون...چققققدر این خیابونو تنهایی و بی هدف سر و ته کردم.....چه بهار و تابستونا که درختا یه دست سبزن میشن و از بالا شاخه ها و برگهاشون به هم میرسن چه پاییز و زمستونا که لخت لخت میشن؛این خیابون خوشگلترین خیابون دنیاست...پر از خاطره و تنهایی در عین سبزی و شکوه...ما ته این خیابونیم.روبروی کوچه ی بغلیش...

*بالاخره این فارس به یه دردی خورد!:دی...عکاس همدانش خفن پرکاره...آقای نیما دیماری ممنون!
**عکس رو سیو کنید و خارج از اینجا ببینید...اینجا نصف شده!...
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 بهمن1388ساعت 23:45  توسط حامد
|
مردا چقدر خوشبختن که میتونن یه روزی پدر بشن...یه پدر واقعی

*فیلم امشب سینما ۴ شاهکار بود...
+ نوشته شده در شنبه 19 دی1388ساعت 0:27  توسط حامد
1.دارم فكر ميكنم كه توي عجب روزگار كثيفي از اين سرزمين نفس ميكشيم...همه جا پر از دروغ و افترا.پر از فريب و كينه...پر از جهالت و ناداني و تعصب...و پر از ترس...همه دارن ميترسن...پنداري از خودشان هم!...و سوال اين سالهاي زندگي من اينه: ترس از چي مياد؟...استاد جوان ِ كارآفريني ترم تابستان يه روز يه نصيحت كرد(تنها نصيحتش.آنهم با سادگي تمام كه عجيب ميخكوب كننده بود!): "هيچوقت تو زندگيتون نترسيد!...حتي اگه...هيچوقت نترسيد...كاپشن چرمي جديدم كه كلي بالاش پول دادم يه كلاه معركه داره كه ميكشم سرم...هندفري ام هنوز ميتازد...امينم...شهرام ناظري...شادمهر...امينم...شهرام ناظري...شادمهر...امينم...شهرام ناظري...شادمهر...سرم را ميان كلاهم ميكنم كه كمتر بترسم!...اين نصيحت استاد ِ جوان بنا نيست از يادم بره انگار...
2.بيانيه آخر ِ مهندس رو از همه ي بيانيه هاي قبليش بيشتر دوست داشتم...الان خواستم تكه هايي ازش رو نقل كنم كه ديدم خيلي زيادن...هيچ رقمه قابل تخليص هم نيستن...پس بماند...واكنش ِ محسن رضايي هم خيلي جالب بود.كه از يه طرف واكنش تند سبزها و از آن طرف حمله ي تندتر حكومتي ها رو در پي داشت...هيچ كس اين وسط نفهميد كه محسن رضايي ِ زيرك و آينده نگر فقط و فقط با استفاده از تعبير "موسوي عقب نسيني كرده است و..." بهانه اي براي خودش ساخته تا به عنوان سردار ِ خلف ِ رهبري، اخطاري سرپوشيده و محترمانه به ايشان دهد...كه اين آخرين فرصت است كه بشود همه چيز را مثل آدم جمع كرد...
3."به گمانم در حقيقت مهندس حرمت همه کساني را نگاه مي دارد که نام وي را بر زبان داشتند وقتي جان دادند. پس در اين پيام از خود و از حق خود مي گذرد، اما بر سر حقوق آن جان باختگان مي ايستد..."... راز قلم ِ شورانگيز مسعود بهنود در چيست؟...(لينك مقاله توي "اينجا رو داشته باش...")
پ.ن۱:اینروزها گریزی نیست به سیاسی ننوشتن...
پ.ن۲:امتحانات شروع شد...دعا کنید همه مان واحدهای لعنتی رو پاس کنیم بره...اینروزا استارت زدم با روزی ۱ ساعت...خودش کلی پیشرفته!:دی...
+ نوشته شده در سه شنبه 15 دی1388ساعت 21:40  توسط حامد
|
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااي خدايا linkmefree-e نازنين من فيلتر شد!...



...
* جناب فيلترينگ! بعد چند ماه بالاخره تونستي اين روزنه هم ببندي؟...خسته نباشي!...من واقعا نميدونم چي بگم..والا بلا هر كي بخواد بره يه سايت فيلترشده هر جوري كه شده ميره...حالا شما هي بودجه ي اين مملكت ِ گداگشنه ي نان شب محتاج ِ ايرانسلي ِ تاناكوراييه بي نوا رو بريز تو گلوي فيلترينگ كردن سايت! آخه چقدر خري بشر!!(ديگه به چه زبوني بگم!)...
** كسي فيل.تر شكن تازه سراغ نداره؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 دی1388ساعت 19:28  توسط حامد
از همون صبح دوشنبه كه براي صحبت با استاد پروژه ي پايان ترمم به دانشكده رفتم جريان شروع شد.توي سايت با بچه ها دور هم نشسته بوديم و عكسها رو نگاه ميكرديم و صداي خنده ي يكي از رفقا بالا رفته بود از مردي كه موبايلش رو به دندان گرفته و سنگها به دست كه استاد سر رسيد.بي مقدمه مچ دستم رو گرفت و كشاندم به اتاقك سايت،همان اتاقك ِ پرخاطره كه هاله ي نور رو براي اولين بار با همديگه اونجا ديديم.خانم ش ِ مهربان،مسئول سايت نگاه اخمناكي بهم كرد و همونجور كه سرش رو ميگردوند توي مونيتور گفت: آقا حامد اينا چيه نشون بچه ها ميدي؟(از اونجا كه ايشون ارادت عجيبي به بنده دارند و استاد هم هميشه با لفظ ِ "حامد" من رو خطاب ميكنن ايشون هم به تاسي از استاد...)...ميام كه جواب بدم استاد تازه شروع ميكنه،فرصت جواب دادن نيست انگار..." حامد هيچي نگو! گوش كن چي ميگم.اين جريان ديگه اون جريان تميز و پاك ما نيست...جريان عوض شده..." ميكوبد روي سالنامه ش كه انگار هنوز فتوي يادداشت ِ "مرد"م ميانش است..."جريان ديگه خيلي وقته از دست مرد هم در اومده..."... - "اما استاد."..فرصت جواب دادن نيست..." اصلا كاري ندارم! فرض كن اينها رو همين جوري گفتم!حوصله بحث ندارم!...نميخوام ديگه از اين برنامه ها تو دانشگاه راه بندازي... -" بابا كدوم برنامه؟ما چه غلطي كرديم مثلا؟!...-"بدبخت!طرف اومده به خاطر نمره ت با من جر و بحث ميكنه!...حواست هست چي ميگم؟انقدر خودتو تابلو نكن...من آمار اينا رو دارم...به من بفروشتت مسئله اي نيست ولي كس ديگه... - "باباشو ميشناسم استاد!"..." - ا ا ا پس چته!!...مات استادم ميشم...آخه ميدونيد اين استادم براي من نمونه ي ايرانيزه شده ي وودي آلنه! هميشه ي خدا خونسرد و آروم و البته بذله گو با يه طنز خاص ِ معركه گاها بي حوصله و خسته.با قدي كوتاه و پيراهنهاي آستين كوتاه و يه كيف گنده كه از شانه ش آويزون ميكنه و اون طرز قدم برداشتنهاي بلندش...اينه كه حق بديد وقتي اين آدم اينجوري ميشه،نارحت،عصباني و غير خونسرد!!...بهت ميگيرتم... ناخودآگاه ميگم :"چشم استاد!"...
اما جريان تازه شروع شده بود! دوستان كه از خواب پا شده بودن سيل پيامكها و كامنتهاي خصوصي تازه از راه ميرسيد...گله ي دوستانه و تهمت و توهين و... تا رسيد به كامنت ِ مبهم رويا و بعد پيامك ِزهرا... يهو چقدر احساس تنهايي كردم!!...چققدر هوا بد بود!چقدر حالم بد شد!...كامنتهاي توهيني غريبه ها كه به پشم! اما اين گوش و كنايه ي رفقاي دنياي واقعي و نت ريش ميكرد دلم را...(تا بعد از ظهر امروز كه كامنت خصوصي ِ تكميلي رويا عجيب حالم رو خوب كرد و از ابهام درآوردم) /
* اما پست قبل!...من توي پست قبل نوشته ام اينجا تهران است صداي مردم.با عنوان زيباترين مردم...يه عكس هم انداختم از مرد و زني كه نه دارند پرچم امام حسين آتش ميزنند نه نعوذ بالله قرآن! نه كف ميزنند و نه ميرقصند(ميان تمام ِ عكسهاي آن دو لينك هم اثري از اين موارد نيست و چقدر سخت بود انتخاب يك عكس از آن خيل عظيم!)...عكس، عكس مرد و زنيست كه مشتشان را گره كرده اند و حقشان را مطالبه ميكنند...ياد گرفته اند كه امام حسين 1400 سال پيش براي اين قيام نكرده است كه قرنها بعد مردم جمع شوند توي سرشان بزنند و آه و زاري كنند براي آزاده ترين مرد دنيا...ياد گرفته اند كه امام حسين كه اينهمه اينور آنور مظلوم ميخوانندش براي اينكه زير بار ظلم نرود قيام كرده...براي ظلم ستيزي.براي آزادي...حالا آنها خيل جمعيتي از ايران زمين اند كه فهميده اند توسري خور نباشند كه حقشان را بخواهند...حالا بحث اينكه حكومت ميخواهد خودش رو پشت امام حسين و امام خميني قايم كنه بحث ديگريست..بحث اينكه صدا وسيماي شغال احساسات مردم رو جريحه دار ميكنه و به بازي ميگيره بحث ديگريست...بحث عده اي قليل و اندك نفوذ كرده ميان سبزها كه فضا را مناسب ديده براي عقده گشايي و رقص و آواز بحث ديگريست...بحث مردم از همه جا بي خبر بحث ديگريست...بحث مراجع تقليد جسارتا ترسو(!)بحث ديگريست...بحث ِ صهوينيستهاي حرامزاده ي دندان تيز كرده و شبكه هاي ماهواره اي خوشحالشان بحث ديگريست... من كه نميتوانم چشمم را ببندم بر غيرت و شجاعت و مردي جوان ِ و پير و دختر و پسر ِ سرزمينم...بر جگرها و قلبهايشان كه با دست خالي ميروند به استقبال باتوم و شوكر...بر خونهاي ريخته شان در ماه حرام خدا....بر اينكه كه باكشان نيست از هيچ چيزي...گناه كه نكرده ام كه ميان شهري سكونت دارم كه هيچ از اين خبرها نيست و من كاري به جز وراجي از دستم بر نمي آيد!...جهت اطلاع رفقا عرض ميكنم! بنده ايراني ام!
پ.ن:درباره ي "تهران صداي مردم" رويا راست گفته بود.راستش من تحت تاثير عكسهاي محشر كسوف بودم...ميان شهرهاي ديگه از جمله تبريز و اراك و اصفهان و نجف آباد و ... هم حقيقتا جگر يافت ميشده!...
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 دی1388ساعت 0:23  توسط حامد
|
+ نوشته شده در دوشنبه 7 دی1388ساعت 1:48  توسط حامد
|
بيا دنيا رو نصف كنيم.آسمونش واسه تو ابراش واسه من.درياش واسه تو موجاش واسه من.اصلا دنيا واسه تو، تو واسه من...

*اگه بدوني چقققققدر دوسِت دارم...اگه بدوني از تموم اين دنيا چقققدر فقط تو رو دارم!!!....
**اينروزا صداي "شادمهر" رو ميپرستم....
+ نوشته شده در جمعه 4 دی1388ساعت 0:12  توسط حامد
1.خب قبلا هم گفتم كه امينم ِ 2009 سرحالترين امينم ِ تمام تاريخه.بعد از آلبوم ِ بمب ِ "relapse" امینم قول آلبوم relapse2 رو براي سال بعد داد. اما حالا در اين حد فاصل يك آلبوم ِ 7 تراكه ي ديگه هم با نام Relapse:Refill ريليز كرد كه مجموعه اي ازتك تراك هاي تازه و قبلا پخش شده در طول همين ساله...درجه اكتيوي و سرحالي "Em" رو كه داريد: " فكر كرديم كه طرفدارن تا سال ِ بعد و ريلپس 2 با اين 7 تراك حال كنن...."
اين تراكهاي منتخب من از آلبومه(به ترتیب از چپ به راست):Music Box،Drop The Bomb On Em ، Elevator ،Buffalo Bill، Taking My Bal... فعلا كه اينروزهاي قبلا از محرم رو كه اتفاقا اصلا روزهاي خوب و خوشي هم نيست با همين ريلپس ريفل هدبنگ ميزنم و ميگذرونم....
3.اينروزا اوضاع زندگيم اصلا نرمال نيست.خودم بهش ميگم برزخي!تو انتخاب كردن راهها و گزينه هاي مختلف تو زمينه هاي مختلف موندم...گير كردم بين دو چيز...بين دو راه...مثل همين عكس استاد...

* اصولا rss هم چيز خوبيه.مخصوصا اگه از اوپرا يا فايرفاكس استفاده كنيد...
+ نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت 23:3  توسط حامد
خدايا به خاطر امينم ازت ممنونم...
امروز عصر همين طوري از خونه زدم بيرون.خيلي وقت بود بدون قرار گذشتن با رقفا و تنهايي بيرون نرفته بودم.چه عصر معركه اي بود.آذر ماه هاي همدان رو خيلي دوست دارم.شهر از هميشه براي من قشنگتر ميشه.همه عاشق بهار و تابستان همدانن و من پاييزش رو ميپرستم و زمستانش...
خودم هم هواسم نيست كه چقدر دلم تنگه...توي پستهام ميخوام بنويسم و يادم ميره...كه چقدر دلم تنگه براي بچگي هاي خودم و جواني هاي بابا كه از سر كوچه با يونيفرم ِ خوشگل ِ آبي ِ خوشرنگش پيدا ميشد و من چقدر لوس بودم كه تا سر كوچه ميدويدم كه بپرم بغلش(واقعا اين خاطراتم رو كه مرور ميكنم باورم نميشه انقدر لوس بودم!)و بابا حوصله داشت.انقدر پكر و گرفته نبود.ميخنديد و با اينكه دستش مثل هميشه پر بود آغوشش رو باز ميكرد...آخ كه چقدر اينروزا دلم يه آغوش باز ميخواد و واقعا پسرها(و مردها) چقدر بدبختند...
چقدر دلم براي برادر بزرگم تنگ شده.آن موقع كه هنوز زن نگرفته بود.كه هنوز انقدر رابطه مان دستخوش ِ احترام و خجالت نشده بود.آن موقع كه ميزديم سر و كله ي هم...كه ديوانه م ميكرد و ذله ش ميكردم...همه ي لذتهاي زندگي من با اون شروع شده و چقدر مقدسند و جاودانه آن لذتهاي اولي...اولين بارهايي كه سينما رفتم اون بردم...اولين كتاباها و رمانهايي كه خواندم اون برام خريد و به امانت گرفت و من ليست تك تكشان را از حفظم...و اينروزها كه با خانم و بچه ها ميآد دوست دارم داد بزنم سرش كه اي برادر كجايي؟...درياب اين برادر تنها را...اما اونم هم درگيره...درگير پيچ و خم اين زندگي ِ بي رحم و پرشتاب...
...اما من هميشه ته تهش يه چيزي واسه خودم داشتم.واي كه اين ترانه ي "beautiful" امينم ديوانه ام ميكند...اصلا همين امروز عصر كه از خونه بيرون زدم اون توي گوشم بود و كار رو به اينجا رسوند!...آره!هميشه وقتي به ته ته ميرسم،سراغ خدا هم كه برم و آروم بشم،آرامش بگيرم و سبك بشم بعدش بايد امينم بذارم تو گوشم...چون اونه كه فقط ميفهمه...میفهمه که من چی میگم و چی میکشم...چققققققققققققدر دوسش دارم...

امروز عصر همه چيز زيبا بود.يه سري ابر گوشه ي آسمون بود كه تو مسير پياده رويم انقدر بهشون زل زدم كه كم كم رنگ باختن و رفتن...ابرهاي معركه اي بودن...تركيب دو رنگ نارنجي و خاكستري ِ پر رنگ...فكر ميكردم چقدر خوبه مثل اين ابرا خيلي زود بياي و بري.خيلي زود؛اما زيبا...زيبا بياي و بري...
پ.ن1:بعد اين چند ماه ""beautiful گوش دادن و زندگي كردن،خبر اومد كه نامزد بهترين تراك ِ رپ سال "گرمي" شده...خوشم مياد بعد اين چند سال رپ گوش دادن يه چيزايي خوب دستم اومده!
پ.ن2:اين پست مخلوطي از مطالبيه كه تو چند پست ميخواستم بگم! يهو اينجور شد!!
پ.ن3:"محاكمه در خيابان" رو دوست داشتم...به سلامتي محمدرضا فروتن...
پ.ن4:سايتي كه تو پست قبل لينكش رو گذاشتم(bestkisses)خمير مايه ش از خود مردمه يعني خود ملت عكساشون رو سند ميكنن و اون سايت هم منتشرش ميكنه.براي من هم همينش قشنگ و دوست داشتني بود و نه خود عكساش! و الا ريخته اين عكسها و طرحهاي عاشقانه اينور اونور...(در جواب نظر خصوصي يكي از دوستان كه بنده را بدسليقه تصور كرده بود و احتمالا سايرين:دي)
تو اینجا يه سري عكس هست از مراسم MTV MUSIC AWARDS كه یک ماه پيش برگزار شد.عكسهاش رو تازه ديدم.امينم كنار ليدي گاگا و جنيفر لوپز.گفتم حالا كه اين پست امينمي شد اينرا هم داشته باشيد...این تریپ جدید امینم(چرم و جین)شاهکاره...
+ نوشته شده در یکشنبه 15 آذر1388ساعت 23:4  توسط حامد
|
+ نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 21:56  توسط حامد
چه کیفی داره کارگردان و بازیگر محبوبت رو اینطوری کنار هم ببینی...

+ نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت 22:42  توسط حامد